یادم باشد کفش سفید نخرم دیگر ...

من دارم پوست می اندازم لابلای قیرهای ِ تازه که بعد از چپاول اداره ی محترمانه ی آب و فاضلاب روی زمین کوچه خوابیده اند . و من با لباس کوچک شده ی برادرم کتانی سفیدم را پاک می کنم ...

آه

این لکه ...

آه

آن  لکه ها ...

آخ پوست ام

چتری هایم را کوتاه می کنم ...  

دختر بچه ی شیطانی توی صورتم می دود

دختر بچه ای که پایش را باند بسته اند و از روی بالکن افتاده است ...

دختر بچه ای که طعم چرک ِ کثافت نمی دهد شاید ... شاید ... و شاید فقط

فقط شاید اگر کمی یک ذره آن طرف تر به دنیا آمده بودم حالا نباید به شایدهای دیروزم فکر می کردم .

تمام احساسهای ِ کودکی ام سر ِ شورش برداشته اند با لنگه کفش هایی تیز ،  مثله ام می کنند یکی از همین روزهای نه خیلی دور ِ نزدیک .

بغض از تمام وجودم چند روزی است سر باز می کند و می آید بالا .

می آید بالا

می رود پایین

می آید بالا

و پایین

می آید بالا ، بالا و بالا و دیگر پایین نمی رود .

گلویم درد می کند مادر . بگذار جیغ بزنم این کثافتها بیایند بالا . همین کثافت ها که در میان قلبم دنبال ِ یک حس ِ بی منطق می گردند . می گریزند و می گردند . و مثل همه ی من دنبال چیزی می گردند که نمی دانند چیست .

دی ماه هشتاد و هشت سرد نیست گرم است میان پالتوی ِ پشمی ِ هدیه آمده از دستهای تو . می روم ته جهنم و آنجا دیگر نه پالتو به دردم می خورد نه شال ِ پشمی توسی رنگ نه دستکش های پشمی جا مانده از آن سال سرد . برف نبارید و باران هم . بوی خاکهای نم نخورده آزارم می دهند . توی جهنم آب نیست ....

دی ماه هشتاد و هشت تهران حومه ی دستهای تو حسرت یک عمر زندگی ِ نکرده را به یادم آورد .

به یادم می آوری وقتی که نباشم .

ن

   ب

         ا

             ش

                      م

/ 7 نظر / 11 بازدید
اين روزها ...

مثل قبل بودی ها حسرت یک عمر زندگی نکرده را میفهمم

خورشید خانوم

این دخترک کوچک شیطانی که می گویی می دود روی صورتت معمولا روی چهره ی این و آن دیده ام . روی صورت خودم اما نه ... هیچ وقت همیشه بیشتر یک دختر جوان تکیده دیده ام که کز کرده یک گوشه نیش زبان می زند به دلخوشی ام جلوی آینه که من چقدر می توانم خوب باشم . آبی باشی یا حق

شالیز

شده ایم نسلی که بوی جراحت می دهد بود فریاد بوی جیغ های بنفش با خلط های بد طعم که همه چیزمان توی نفرت و خشم و جهل و جیغ آمیخته نه از خودمان می توانیم فرار کنیم نه از پیرامونمان ... باید به یاد بیاوریم وقتی را که ن ب ا ش ی م باید باید

محمد مهدی

سالهاست که گلویش درد می کند سرفه می کند, بی آنکه جیغ بکشد یا فریاد کند می گو یم: چیزی بگو فقط در گوشم با صدای بلند سرفه می کند: یک, دو , سه آزمایش می شو یم.

همفری بوگارت

دستهای تو حسرت یک عمر زندگی ِ نکرده را به یادم آورد . محشر بود این [گل]

سایبان

دی ماه هشتاد و هشت تهران... هیچ چیزی به یادم نمی اید!! تو چه خوشبختی دختر که چند جمله برای نوشتن داری... روزهایم چقدر خالیست....