از قصه ها

مامان سبزی ها را ریخت توی قابلمه . تو داشتی به من نگاه می کردی که مامان می گفت : قرار گذاشتم واسه فردا شب . خوبه ؟

یک حبه قند برداشتی ، طبق عادت خوب نگاهش کردی . از قند هایی که کناره هایشان صاف بود و سفت بدت می آمد . قند را گذاشتی توی دهنت اما چای نخوردی .داشتی نگاهم می کردی . نگاهت برق داشت . از همان برق ها که مرا دیوانه می کرد
–توی چشم های هر مردی برقی هست که برای ِ زن ِ زندگی ِ آن مرد منحصر به فرد است _

پیازها را پوست می کند : به نظرت چی درست کنم فردا شب ؟ مرغ خوبه با یه جور خورش ؟ یا باقالا پلو ؟

می خواستی یک چیزی بگویی .اما نمی گفتی . می فهمیدم من . هر وقت اینطوری لوس می شدی ، زل زل نگاهت میکردم .تو بالاخره کم می آوردی و خنده ات می گرفت و آخرش حرفت را می زدی . اگر اصرار میکردم بگویی لج می کردی و نمی گفتی . حالا اما تحملم تمام شده بودم . میخاستم بهتبگویم که : بگو دیگه . چی میخای بگی .

به نظرم باقالا پلو بهتره . شیک تره و مجلسی تره . لازانیا هم درست میکنم با یه جور ژله خیلی خوب میشه . مینو اون یکی چاقو رو میدی من . این یکی خیلی کند شده .

میخواستم بهت بگویم که بگو ولی نگفتم .نگاهت کردم . تو خنده ات نمی گرفت . لعنتی بگو دیگه .

زیر گازو کم کن یه هم بزن غذا رو
دو تا دستت را گذاشته بودی زیر چانه ات . هی نگاهم می کردی . حوصله ام سر رفته بود . لجم گرفته بود . می خواستم سرت داد بزنم

مینو کجایی با تو دارم حرف می زنما . یه چیزی بگو . مینو مینو

نگام نکن بگو دیگه

من نیستم مینو . من دیگه نیستم . خیلی وقته نیستم

سبزی های توی آش توی آب می رقصیدند .

/ 10 نظر / 25 بازدید
سهبا

چه دردی داره این نبودن ها ... سلام . سال نوت مبارک . بهارت سبز عزیز .

زهرا

توی چشم های هر مردی برقی هست که برای ِ زن ِ زندگی ِ آن مرد منحصر به فرد است اوهوم ... لمسش کردم

مونا

ها... اون برقه هست... ولی... خیلی وقتا صاحبش نیستی... خیلی وقتا یکی دیگه ازت جلو می زنه و صاحبه برقش می شه...

vahideh d

–توی چشم های هر مردی برقی هست که برای ِ زن ِ زندگی ِ آن مرد منحصر به فرد است _ عالی بود مصومه

vahideh d

تو وبلاگ پوریا لینکتو دیدم:)) در ضمن بوس بک عیزم:*

مونا

یه وقتا دلت راضی میشه به اینکه اون نگاهه اون برقه دیگه مال تو نباشه... راضی می شی به رضای صاحب اون چشم... ولی ته ِ دلت آرزو می کنی کاش فقط یه بار دیگه اجازه می داد زل بزنم به برقش... فقط یه بار دیگه...

محبوبه

چقدر این قصه های یک نفس را دوست داشتم! دلم میخواست همینجوری ژشت هم نوشته باشی و من هی بخونم...

محبوبه

پس واجب شد گوگل پلاسم را گردگیری کنم و سر و سامونی بهش بدم... میام میخونمشون..