باز مرثیه غروب جمعه تکرار میشود . باز دلتنگی ِ بی امانی که درمانش مثل کش در می رود .

دلم هوس قهوه می کند . صبر می کنم مادرم برود تا تنهای تنها شوم . بعد یک آهنگ ِ خاص ِ غروب جمعه را پلی کنم و با قهوه گریه کنم .

چقدر این دنیای بزرگ کمبود آدم دارد . چه قدر کم است آدمها که من دلتنگی هایم را اینجوری نَجَوم ، که با کسی قسمت کنم این دیوانگی ها را . یا نه حداقلش این که هم پای قدم زدن باشد که این غروب های لعنتی پاییز را یک جوری دک کنیم .

چرا حالم خوش نمی شود پس ؟

به این نتیجه رسیده ام که هر کس سرنوشتی دارد . و سرنوشت آدمهای تنها تنهایی است . تنهای ِ تنها .

 

چند ساعت بعد نوشت :

وقتی نه موسیقی آرومت می کنه نه گریه ، نه قهوه ، اون وقت باید چه غلطی کنی ؟

 

/ 5 نظر / 10 بازدید
احلام

معصومه جان، دوست عزيزم چند وقتيه كه وقتي به كلبه دلت (اينجا) ميام از غم و آهي كه در فضاش حاكم شده دلم مي‌گيره... فكر كنم از صبر و انتظار و نزديكي سحر هم گذشته كارت... فقط اينو دارم بگم: كاري كه با خداست ميسر نمي‌شود ... تا خود خداي خود شوي و كاري برآوري و خلاص. براي آرزوي شادكامي و موفقيت و سلامتي دارم. [گل]

م

انار بخور. مطمئنم نتیجه میده. من امتحان کردم.

نقاشک

تماشای جهان از گودی شانه های تو !!!

حجت عسکری

پس از شش ماه به روزم با: یادی از خطبه ی تاریخی خامنه ای و توهینش به اخوان ثالث و آخرین غزلم با این فضا: برادرم گل سرخی شد و زمین را خورد، و خواهرم که افق در نگاش جا مانده منتظر خودت و نقدت هستم، تنهام نگذار

کبوتر سفید

سلام هنوزم غم در عین حال زیبا که به دلم میشینه شاید همزبون بیزبونی من تو بیانه 1دفعه از ناخوداگاه ذهنم عبورکرداون اندیشه های دیروزت وچه بد که دیدم هنوزم تنهای تنها مینویسی