رنگ چشم های ِ آفتابیش

تکیه داده بودم به طارمی ِ های ِ ایوان و دستهام را گذاشته بودم پشتم .دیگ ِ سیاه ِ شده ی رب روی ِ جمعیتی از چوبهای سوزان قُل قُل می زد . حبابهای ِ قرمز روی دیگ قلپ قلپ می ترکیدند ودوباره متولد می شدند . آب ِ توی حوض رنگ قرمزی گرفته بود که رفته رفته صورتی می شد .مهناز دوباره خون دماغ شده بود و داشت سر و صورت خونی اش را می شست . عادت داشت توی ذل آفتاب بایستد و خیره شود به خورشید . علت این کارش را نمی فهمیدم . نگران ِچشم هاش بودم . می ترسیدم رنگ سیاه چشم هاش توی آفتاب برود . آخر مامان همیشه میگفت لباس مشکی ها را نباید توی ِ آفتاب پهن کرد ، بور می شود . من مهناز ِ بور دوست نداشتم .مهناز ِ موسیاه ِ چشم سیاه دوست داشتم .
صلاة ظهر بود . از مسجد صدای اذان می آمد . رفتم توی کوچه . زنها دسته دسته ، با بقچه ی چادر نماز و سجاده اشان می رفتند سمت مسجد . گاری ها کم کم می آمدند حوالی مسجد که وقت ِ تمام شدن نماز به زنهایی که از مسجد بیرون می آمدند میوه و سبزی بفروشند .
دلم تاب ِ دیدن این همه آدم و این همه ولوله را نداشت . همیشه ازداحام آدمها حالم را بد می کرد . شلوغی را دوست نداشتم .دوباره کشیده شدم توی ِ حیاط وخیره شدم به آتفشان ِ توی دیگ رب . مامان نمی گذاشت خیلی بروم جلو . می گفت دود ِآتش به سرفه می اندازتت . موهام را دوتایی بافته بود . وقتی به سایه ی خودم روی زمین نگاه می کردم به خرگوش ِ خسته ای می مانستم که گوشهاش از زور ِ ناتوانی آویزان است. مامان بلند شد دست مهناز را گرفت و از توی آفتاب کشاندش توی ِ اتاق . مهناز بی زبان بود . با کسی حرف نمی زد . یعنی نمی توانست حرف بزند . توی بچگی هایش از یکچیزی ترسیده و دیگر حرف نزده بود . من هیچ وقت نفهمیدم از چی ترسیده بود . تنها کارش این بود که زل بزند به خورشید .
رفتم توی اتاق پیش مهناز که حالا دراز کشیده بود و داشت لامپ ِ خاموش گلابی شکل ِ سقف را نگاه می کرد ، دراز کشیدم . لابد توی دلش فکر می کرد این شیشه با نور زرد رنگ کودک خورشید باشد .
- مهناز یه چیزی بگم به کسی نمیگی
چه سوال مسخره ای . مهناز که باکسی حرف نمی زد . احساس عذاب وجدان داشتم . روزها بود که این درد مثل یک زخم ناسور داشت کودکی های مرا چرک می کرد . دوست داشتم با کسی حرف بزنم و از این درد ِوحشتناک ِ توی دلم بگویم . از اینکه من خوشحالی همه را می خواهم . دلم به بدخواهی کسی نمی رود . با مادر نمی شد حرف زد . یقین اگر می گفتم مرا از نام ِ فرزندیِ خودش محروم می کرد . چه بسا به امامزده ام می برد و به درخت می بستم که خدا ببخشایدم .بابا که هیچ وقت نای حرف زدن نداشت . همیشه خسته و خواب آلود بود . اصلا دنیا ی ِ سنگینِ پدر حرفهای ِ مرا می فهمید ؟
_ مهناز من تو رو خیلی دوست دارم
هنچنان خیره به سقف بود . هیچ وقت هیچ عکس العملی به حرفهای دیگران نداشت . انگار که در جهان ِ دیگری زندگی می کند . ته ِ چشمهای سیاهش همیشه غم بود .
_مهناز من مامانو هم خیلی دوست دارم
یک چیز تلخی آمد ته گلویم . به گمانم از دلم رد شد و آمد آنجا نشست توی گلویم . که نگذارد حرف بزنم . گرمی ِ سوزناکی گوشه ی چشم هام دوید .
_ مهناز من دعا کردم تو بمیری . مامان شبا گریه نکنه به خاطر مریضی تو .مهناز به خدا من خیلی دوسِت دارم . تو اگه بمیری برای خودت خیلی بهتره .
و اشک از دو سوی ِ چشم هام ریخت روی ِ گلهای ِ فرش . دست خودم نبود این طور دعا کردنم . طاقت درد کشیدن مادرم را نداشتم ، طاقت غم های ِ ناگفته ی مهناز را نداشتم .
مهناز سرش را برگرداند طرف من . صورتش خیس بود . رنگ ِ سیاه چشمهاش داشت می رفت ....

/ 8 نظر / 12 بازدید
مونا

من به تو چی می تونم بگم معصومه؟؟ ها؟؟ آدمو غافلگیر می کنی. اصلا نمی تونستم حدس بزنم چی قراره به مهناز بگه. آورین.

مونا

معلومه که باور می کنم. قشنگیش به همینه. خیلی محشری. :)

نازنین

خیلی خوب جمع شده بود ... نه خسته :)

دختر حوا

فوق العاده بود، به خاطر اعجاز قلمتون متشکرم خانومی

محبوبه

چرا؟ چرا یکی همیشه باعث گریه ی بقیه میشه.. حتی اگه خودش حس نکنه بدبخته.. چرا باید بری تا بقیه ی غصه نخورن...

صبا یی

چقدر من این دعا رو کرده باشم تو بچگی هام خوبه معصومه؟ چقدر الان زار زده باشم خوبه؟ عالی بود معصومه. عالی