آدم بزرگهای ِ خسته

میز کارم پر از نامه ها و بخشنامه های بایگانی نشده است . توی دستم خودکار فشاری است که از فشار عصبی مدام صدایش را در می آورم . داخلی ام زنگ می زند و می گوید "خانوم آ" می گویم بله و او کارش را می گوید . تلفن را می گذارم . دیگری زنگ می زند . همکارم زنگ می زند . می روم طبقه ی بالا . کارش را راه می اندازم . دوباره می آیم روی صندلیم می نشینم . بازهم تلفن . عصبانی ام از کارهای انجام نشده . زنگ می زنم به قسمت دیگر . تاکید می کنم اگر فلان کار را انجام ندهد مسولیتش با خودش است . خسته ام . سرم را تکیه می دهم به صندلی و چشمهایم را می بندم . دلم می خواهد چشمهایم را باز نکنم . شده ام یکی از این آدم بزرگها. از این بزرگ شدن حال تهوع دارم .

/ 12 نظر / 17 بازدید
نمایش نظرات قبلی
یوتاب

گفتی ادم بزرگ یاد گلی ترقی افتادم و اون تیکه از داستانش که تو وبلاگم گذاشتم: "بزرگ شدن کلاه گذاشتن سر ادمهاست و دختر خوبی بودن یک جور خر شدن است" خوبی بانو؟ خسته نباشی از کار

یوتاب

به جاش فردا دو شنبه ست. میری کلاس خط و همه خستگی های دنیا رو تو اون محیط با صفا میریزی دور

م. غریبه

آبجی هممون به این رنج بزرگ شدن دچار شدیم! میگن لاعلاجه باید باهاش تا آخر عمر سر کنیم!

شالیز

کاش می شد تاریخ را برگرداند مثل یک فیلم که از اول نگاه می کنیم

غریبه آشنا

آدمای بزرگ خسته...[لبخند]

سایبان

ادم بزرگ بودن سخت است مخصوصا وقتی که بچگی نکرده بزرگ شوی...