روز دانش*جو که نه شب ِ دانش*جوست

دستش را می گذارد پشتم و می گوید هی . بر می گردم . هست اما نیست . وقتهایی هم شده که نباشد اما باشد .

دستش را می گذارد پشتم ، می خواهم برگردم اما نمی شود . توی رختخوابم کش می آیم.تخت کوچک می شود اما . مامان صدایم می کند . بوی چوب ِ خیس می آید . بوی ِ باروت . جنگ است یا جنگل ؟

بوی خون ...

دخترها جیغ می کشند . فریادی که نه از سر شوق ، از ترس ...

پسرها می دوند . مسابقه است . مسابقه ی زنده ماندن . و جایزه اش آ.ز.ا.د.ی .

بچه ها سنگ دارند . یکی گفت این سنگها نا مشروع اند . و من فکر کردم سنگهای ِ کشور همسایه چرا حماسه اند ؟؟؟

پسر گفت بدو ...

دختر گفت بدو ...

اما من نمی توانستم . من دویدن را یاد نگرفته بودم . باید می ماندم . باید جزئی از زمین می شدم . نشدم . جزئی از هوا شدم و توی ذره های هوا همه ی این بوها بود . بوی آ.ز.ا.د.ی . و بوی ِ خون ِ تازه می داد ...

+

آ.ز.ا.د.ی را با نقطه جدا می کنم به رسم ِ سرزمینم که همیشه ِ زخم های ِ آ.ز.ا.د.ی عذابش داده . که هیچ وقت این پنج حرف کنار ِ هم نیامده اند .

+

می گویند ننویسم . مادرم گفته ننویسم ، می گوید نامحرم زیاد است خودت را قاطی بازی نکن . مادرم اما نمی داند ما مردم ِ عادی خود ِ بازی هستیم . بازی که نه خود ِ حماسه ایم ...

/ 5 نظر / 22 بازدید
هیوا

نه که درد کشیدنت را دوست داشته باشم ها... اینکه درد مشترک داریم... اینکه همدرد دارم... این خوب است...

پوریا پرانا

وقتی که دانشجو فیلتر است آزادی فیلتر است و عمو مرده است و پدر فیلتر است :'(

هیوا

معصومه... گودری بوده ای... میخواهم فقط بگویم: بی بغل...

هیوا

نمیدانم اسمش قسمت است یا جبر یه چه ولی پلاسم باز نمیشود... یک هفته ای میشود... فعلا تسلیمم...

محبوبه

خسته ام از سوگواری های پیاپی برای پیکر نحیف آزادی در سرزمینی که هیچ کس در آن نمیداند آزادی چیست... ما میجنگیم و میجمگیم و میجنگیم بی که بدانیم مقصد کجاست... خسته ام و آشفته..