وقتی با سر می روی توی واقعیت ...

چند روز ، چندین روز ، چند ماه گذشته است از آخرین باری که اینجا نوشته ام. چه دلتنگم. دلتنگ نوشتن و توأمان ولع خواندن دارم.  چه همه روز است که قصه ننوشته ام . کلمه ننوشته ام . درگیر شدم .

دلم برای اینجا نوشتن تنگ شده. اما انگار این معصومه ای که دارد این کلمه ها را تند و تند تایپ می کند دختر سالهای دور نیست. دختری که همه ی وجودش لبریز از عشق بود. دختری که خیالش بود آن مردی که دلش در گرو اوست، مرد است. مردی که با بقیه ی نامردها فرق دارد. دختری که شعف از چشم هاش می ریخت . که ثانیه ها را می شمرد که لحظه ی دیدار برسد. که خیال بافی های عاشقانه جزو جدا نشدنی شب هایش بود. آن دخترک ِ سالهای دور رفته. حالا جایش من نشسته ام . منی که حالا می دانم هیچ عشقی ، در هیچ کجای جهان انتظار مرا نمی کشد. اصلا هیچ عشقی وجود ندارد. منی که هر روز صبح ، همین طوری که دارم مقنعه ام را سر می کنم با خودم زمزمه می کنم "کدوم عشق خره".و وقتی به تاکسی می گویم "دور برگردون پیاده می شم " نگاهم کشیده می شود به آن خیابانی که سالهای دور نقطه ی اتصال ما بود و توی دلم می گویم "لعنت به هر چی احساس". بله و دقیقا واقعیت همین است.

فهمیده ام که دنیا همیشه یک حفره ی بزرگ دارد و خوشبختی عمرش کوتاه است و عشق تفسیر فکاهی ِ روزمرگی است. به همین بی رحمی. به همین بی مزگی.

نصیحتم نکنید که من در کمال صحت و سلامت عقلی اذعان می کنم سالهای زیادی از عمرم صرف عشق و تبعات ِ جدایی شد و حالا به این نتیجه رسیده ام که هیچ مردی هیچ زنی را نمی خواهد اِلا به یک دلیل...

هی تکمیل می شود این پست بعدن ترها

 

/ 6 نظر / 61 بازدید
باران ناب

معصومه..... کاش اونقدر که ما اونا رو دوست داشتیم،اونا هم ما رو دوست داشتند...

شقایق

هیچ مردی هیچ زنی را نمی خواهد اِلا به یک دلیل... معصوم...هم دلم برات تنگ میشه و دوست دارم بنویسی هم وقتی مینویسی چشمهام سوزن سوزن میشه !

شقایق

معصوم من ....[ناراحت]

پیمان

سلام، درست است ولی به جز نیم جمله آخر "یک دلیل ..." همیشه فاصله ای هست