دستهام را برمی دارم ، می برم می شورمشان . ناخن هاش را سوهان می کشم . لاک می زنم . به یکی از انگشتهای دستم یک انگشتر می کنم و می آورمشان اینجا . بهشان می گویم حالا که این همه بهتان رسیدم بیایید چیزی بنویسید . دستهام ولی مات مات مرا نگاه می کنند . انگار که احمقی را نگاه می کنند .

خب حق دارند . تا حالا کسی دیده دستها بدون احساس (حالا نمی گویم بدون مغز) چیزی نوشته باشند ؟ عوض اینکه به دستهام برسم باید بروم دلم را پیدا کنم بیاورمش .

راستی برای دلم چه کار باید بکنم که به راه بیاید ؟

/ 10 نظر / 26 بازدید
مونا

کاش به دل هم میشد همین طور رسید. به همین راحتی.

مونا

دل ها به قول خودت چموشن. سرکشن. گوش به حرف خود آدم نمی دن. فقط باید یه کسی باشه که اهلی ش کنه...

مونا

ها. این خیلی خوبه. دل من هم خیلی وقت پیش اهلی شد... ولی... یاد ِ این بیت افتادم الان: دیدی که یار چون ز دل ما خبر نداشت ما را شکار کرد و بیفکند و برنداشت؟...

مونا

او را خود التفات نبودی. . . مرسی معصومه. :* گاهی هم زندگی یعنی دوست داشتن تو بدون هیچ امیدی...

زهرا

زیارت قبول نازنین .. خاطره ی قشنگی بود بانو جان[قلب]

زهرا

زیارت قبول نازنین .. خاطره ی قشنگی بود بانو جان[قلب]

زهرا

چیزکی بنویس بخوانمت. رفیق آشنا[گل]

مونا

نگران ِ کم پیدایی ها می شوم...