تب داشتی ، تاب ِ من رفته بود ...

تب داشتی . من حواسم پی ِ گلدسته های مسجد بود که  یادم باشد دعا کنم تبت قطع شود . موهات ریخته بود افشان و دل پریشان کن روی شانه هات . گفتم کانادا می خوری ؟ خنکه ، تبتو میاره پایین
سرت را  به یک حال ِ بی حالی تکان دادی که نه . دلم تکان ِ نرمی خورد با تکان ِ سرت . خماری ِ تب خانه کرده بود توی ِ چشم های وحشی ات .
تب داشتی . سرت درد می کرد . مادرت گفته بود پاشویه براش خوب است . دو روز ، سه روز ، چند روز تبت طول کشید و من هر روز با اشک ِ چشم هام پاشویه ات می کردم . مرد هم گریه می کند .
همان سر درد از پا انداختت . تب تو را برد سینه کش قبرستان . کانادا میخورم و عطش دارم . عطش نبودنت را و حرص ِ ماندنم را

/ 2 نظر / 64 بازدید
شبگرد تنها

سلام، دلنوشته نوشتي، براي خودت و خودش و خودشان.. در هر صورت براي غمتان دواي خودشان كفايت ميكند ، الا بذکر الله تطمئن القلوب.. ان شاالله براي شبگرد ها هم يه چيزايي بنويس كه توش نسيم بياد، صداي موج دريا بياد. دل شبگرد ها ....صداي اذون مياد...موج و نسيمه انگار

رهایی

جالب بود نمیدونم چرا این حس به من دست داد که داستانی واقعی رو خوندم