یک میل ِ تعریف نشده

دوست داشتم حالا زنی باشم که باردارم و انتظار ِآمدن کودکی را می کشم . می رفتم جلوی آینه دست می کشیدم به برآمدگی ِشکمم و اصلا خیالم نبود که ای وای همه ی قیافه ام ریخته است به هم.موقع بالا رفتن از پله ها سنگین پا می برداشتم  و نفس و نفس می زدم.

توی ِ پارک می نشستم و به بازی بچه های کوچک ولی بزرگتر از کودک ِ نیامده ام نگاه می کردم و زنی که کنار دستم نشسته بود می پرسید : به سلامتی کی فارغ میشی ؟ لبخند می زدم و مثلا تاریخ می گفتم و او شروع می کرد از خاطرات زایش ِ و رویش ِفرزندش می گفت و هشدار می داد که چه کنم و میان صحبت هاش هواسش می رفت پی ِ فرزندش و فریاد می زند : مواظب باش مامان .

می رفتم لباسهای کوچکش را با شوق هزار بار و چند بار نگاه می کردم و فدای ِ قد و بالای نیامده اش می شدم .و هی روزهای نیامده را می شمردم که ببینم کی سر می رسد وقت فراغ و توی دلم می گفتم : کی می آیی پس مادر ؟

میل ِ مادری ام دارد طغیان می کند .گمان می کنم نیاز ِ شدیدی دارم کودکی را در آغوش بکشم و ببویمش و اصلا یادم نیاید چرا این همه سخت گذشت روزهای ِ رفته . گمان می کنم هر دختری و هر زنی نیاز دارد موجودی را بغل کند که از بطن ِ خود اوست . انگار کن از همه ی عالم ِ غیب و ناگفته های ِ دلت خبر داشته باشد .اصلا هر زنی نیاز دارد کسی مادر صدایش کند .

/ 10 نظر / 25 بازدید
شقایق

ولی من از خودم نمیخوام ...مدام تو رویاهام ی دختر بچه سه ساله دارم ک با هم زندگی میکنیم ...تنها ...همه ی عشقم رو بهش میدم و اون هم! اما ... میفهممت ...درک میکنم این همه غم تو این نوشته ها رو .

باران ناب

وای دقیقا منم چند وقته دوست دارم باردار باشم و عشقم مدام نازمو بکشه و حواسش بمن باشه. حس مادر بودن حس نابیه که فکر نکنم با چیزی تو دنیا قابل قیاس باشه

خوشبخت

سلام...[لبخند] خوبين...[لبخند] منم خوبم[لبخند] ميشه منم يه چند كلمه اي من باب حس قشنگ پدر بودن بنويسم..[لبخند] خيلي ممنون كه اجازه دادين...[گل][گل] منم دلم بعضي اوقات ميخواد يه بچه داشتم مثلاً شيش ساله بعد اين بچه ميرفت ترقه مينداخت توو پيرهن دوستاش اونوقت منو صدا ميكردن مهد و همينطور كه مربي مهد داشت از وضعيت عصف بار كودك مضروب و عمل شنيع بچه ام تعريف ميكرد من قش قش ميزدم زير خنده...[نیشخند] يا مثلاً وقتي توو خونه بود و تمام خونه رو گذاشته بود روو سرش با همسرم پاهاشو ميبستيم و از پنجره طبقه شيشم آويزونش ميكرديم پائينو با عشق به هم لبخند ميزديم...[نیشخند] اگه اجازه بدين بقيه اش بمونه واسه بعد چون به نظرم مياد شايد مادر پدر واقعي ببينه و بخواد از روشهاي تربيتي كپي برداري كنه كه تا حق ويزيت ندن بنده عمراً بقيه روشها رو روو كنم... ممنون كه اجازه دادين چند كلامي روده درازي كنم...مملولم...[گل]

باران ناب

معصومه جان چه خبر؟آرومتر شدی؟

زهرا

حست را دوست دارم عزیز دلم .... آرزو می کنم خیلی خیلی خیلی زود تجربه اش کنی خدا را شکر که خوبتری .. کلماتت نشانه های خوبی ست .. خوشحالم

این روزها ...

لعنتی ... اینها خود ِخود من بودم ... من هم تازگی دلم حس بارداری میخواهد ... حتا میخواستم لباس بارداری بخرم ... حتا تر آنروز توی مهمانی دخترک سه ماهه را از مادرش گرفتم و خواباندمش توی اتاق و خودم کنارش دراز کشیدم تا بیدار شود ... میخواستم مواظب باشم که ملحفه را کنار نزند ... که نق نق کند و به پهلو بخوابانمش و بزنم پشتش تا دوباره بخوابد ... که چشمش را که باز میکند و تکان میخورد کنارش باشم و بغلش کنم ... حس مادری ...

ژولیت

اصلا هر زنی نیاز دارد کسی مادر صدایش کند. [قلب]

مریم

نمی دونم چرا ولی منی که هیچ علاقه ای به داشتن بچه ندارم، دلم بچه خواست. دلم خواست سرمو بکنم لای لباساش و بو بکشم.

محبوبه

آره.. با تمام جنگی که میکنم با این میل ، با تمام اصراری که دارم به دعوت نکردن یک انسان به این آشفته بازار، باز هم دلم غنج می رود برای این سنگین راه رفتن ها و بچه شیر دادن ها و قربان صدقه رفتن ها...