مدتی هست که دیگر دچار افسردگی های حاد نشده ام . اگر هم افسرده بوده ام نهایتش به یک دل گرفتگی و گریه یک ساعته به هم آمده قضیه . راستش دلم برای روزهای افسردگی تنگ شده است . که اصلا آرام نشوم . که خوابم نبرد . که هی گریه کنم . که با قرص های ِ خواب بدنم بی حس شود . بعد طاق باز بخوابم وسط اتاق و احساس کنم دنیا دارد می چرخد .

راستش یک مدتی است که خودم را سرگرم کرده ام به این زندگی سطح پایین . که مثلا بروم دانشگاه و بنشینم با بچه ها حرف های دم دستی بزنم . که دوست پسرهایشان خیلی گُل اند . و من تایید شان کنم و توی دلم به همه اشان پوزخندی بزنم که آدم همیشه تنهاست (اخلاق خوبی نیست می دانم ).که غروبها با دوستم بروم کافی شاپ و بستنی بخورم و گاهی قهوه .

 وقتی زندگی ام این طوری چیپ می شود آدم شادی می شوم . یک آدم بی خیال . مثل خیلی از آدمهای اطرافم که همین طوری یلخی زندگی می کنند . بعد من اصلا دوست ندارم این جور زندگی کردن را . که دوست دارم برای همه ی چیز دلیل داشته باشم . که مثل خودم باشم . همه ی نشانه ها برایم با معنی باشد . بعد هی بگردم دنبال ماهیت خودم و دلیل بودنم و جواب های بی شمار و به درد نخور پیدا کنم و بیشتر در خودم فرو بروم . من تنها بودن با خودم را خیلی دوست دارم ...

دی ماه آمده است و من در زمستان همیشه آن قدر در خودم فرو می روم که احتمال می دهم همین امروز تمام می شوم .

دلم دوباره درد می خواهد . من این دردهای روحی که جسمم را نحیف می کند را دوست دارم . من دلم می خواهد بشوم همان معصومه ی اشک آلود ِ مبهم ... 

/ 6 نظر / 12 بازدید
این روزها ...

دی ماه آمده است و من در زمستان همیشه آن قدر در خودم فرو می روم که احتمال می دهم همین امروز تمام می شوم . چه خوب بود این ...

یوتاب

معصومه تو چرا این همه شبیه من فکر میکنی و احساس معصومه خط به خط این پست من بودم بدبختی من و تو این است که نمیتوانیم چیپ فکر کنیم معصومه. خیلی زود دوباره از جمع بچه های دانشگاه جدا میشوی تو نمیتوانی مثل آن ها فکر کنی. من میدانم...

محمد مهدی

این دل شکستگی مداوم، شاید تاثیر سایه من است که اینسان گستاخ و سنگوار بین خدا و خویش ایستاده است. سجاده ام کجاست؟ می خواهم از همیشه این اضطراب برخیزم.

محمدرضا صادقی

سلام و عرض احترام اى غم، سلام آتشين من به تو، درود قلبى من به تو، جان من فداى تو. تو اى غم بيا و هم‏دم هميشگى من باش. بيا كه مصاحبت تو براى من كافى است. بيا كه مى‏سوزم، بيا كه بغض حلقومم را مى‏فشرد، بيا كه اشك تقديمت كنم، بيا كه قلب خود را در پايت مى‏افكنم. اى غم، بيا كه دلم گرفته، روحم پژمرده، قلبم شكسته و كاسه صبرم لبريز شده، بيا و گره‏هاى مرا بگشا، بيا و از جهان آزادم كن، بيا كه به وجودت سخت محتاجم. اى غم، در دوران زندگى‏ام بيش‏تر از هر كس مصاحبم بوده‏اى، بيش‏تر از هر كس با تو سخن گفته‏ام و تو بيش از هر كس به من پاسخ مثبت داده‏اى. اكنون بيا كه مى‏خواهم تو را براى هميشه بر قلب خود بفشرم و در آغوشت فرو روم، بيا كه دوستى بهتر از تو سراغ ندارم، بيا كه تو مرا مى‏خواهى و من تو را مى‏طلبم، بيا كه كشتى مواج تو در درياى دل من جا دارد، بيا كه دل من همچون آسمان به ابديت و بى‏نهايت اتصال دارد و تو مى‏توانى به آزادى در آن پرواز كنى. و خدا بود و دیگر هیچ نبود ؛ يادداشت‏هاى امريكا (دكترشهید مصطفی چمران) 18 اكتبر 1960 نمی دونم این تصدیق حرف های شماست یا تایید .. اما بعد از خوندن حرفاتون خواستم اینا رو بخونید

محبوبه

اگر بتوانم با لبخند روح مان را همچنان دردمند حفظ کنیم.هنرست...