مهرانه

امروز اول مهر است ، مهری که همیشه نا مهربان بوده برایم . هفت مهر ِ 88 ای که مچاله شدم . امروز اولین روز از نیمه ی دوم سال است . سالی که شش ماه اولش به سختی گذشت . به جان کندن گذشت . به گریه های مداوم و غم ِ بی حد گذشت . به اینکه صبح که چشم هام را باز می کردم ، و میدیدم که هنوز نفس می کشم  اولین جمله ای که در روز به خودم می گفتم این بود که تمام می شود معصومه. مرداد ماهی که از یک سراشیبی ِ بلند توی زندگیم سقوط کردم . که نمی دانم چقدر باید بگذرد که این مرداد ِ دردناک را فراموش کنم . و شهریوری که کم از مرداد نداشت . و همین دیروز که روز ِ آخر ِ تابستان بود زهر ِ آخرش را ریخت . 
نمی دانم باید چقدر بگذرد که آرام شوم ، که  التیام بگیرم. 
سهیلا دیروز بهم گفته بود معصومه چرا این همه روز ، این همه ماه گذشته و تو هنوز مثل روزهای ِ اول ، داغت تازه است . گفته بودم تو دیگر نگو سهیلا . تو دیگر نگو....
و فکر کرده بودم ، چرا ؟ واقعا چرا ؟این همه اشک از کجا می آید؟
کاش که این مهر ، این پاییز کمی مهربانتر باشد . کاش دلم را به راه بیاورد .


/ 5 نظر / 17 بازدید
*ناتالی

با تمام دردی که داری کافیه خودت با خودت مهربون باشی، همین...

زهرا.م

چه حال آدم‌ها شبیه هم می‌شود گاهی :(

صبور بانو

آخ بانو این پاییز همیشه خنجرش را به قلب دردناک مرا فرو می‌کند...

*ناتالی

معصومه جان درد روزگاران رو میتونم توی وجودت درک کنم ولی به این نتیجه رسیدم این رنج جز رنجهای مقدس نیست بعضی اوقات بعضی از رنج و دردها سازنده ست ولی چون خودمم تجربه ی درد تو رو داشتم و دارم میدونم که این فضا کاملا تخریبت میکنه گلم... براتدعا میکنم که گشایش توی کارت حاصل بشه به بهترین نحو و به بهترین شکل در بهترین زمان ممکن[گل]

مژگان

معصومه جان. تو آنقدربزرگ و ارزشمند و دوست داشتنی هستی که چیزی که اینقدر غمگینت کرده باید خیییلی بزرگتر و ستودنی تر باشد... بایدفراموشت کنم چندیست تمرین می کنم من می توانم می شود آرام تلقین می کنم... سخت است اما می شود در نقش یک عاقل روم شب نه دعایت می کنم نه صبح نفرین می کنم حالم نه اصلا خوب نیست تا بعد بهتر می شود فکری برای این دل تنهای غمگین می کنم من می پذیرم رفته ای و برنمی گردی همین خود را برای درک این صد بار تحسین می کنم... این درد زرد بی کسی بر شانه جا خوش کرده است از روی عادت دوستی با بار سنگین می کنم هرچه دعا کردم نشد شاید کسی آمین نگفت حالا تقاضای دلی سرشار از آمین میکنم یا می برم،یا باز هم نقش شکستی تلخ را در خاطرات سرخ خود با رنج آذین می کنم حالا نه تو مال منی،نه خواستی سهمت بشم این مشکل من بود و هست در عشق گلچین می کنم کم کم ز یادم می روی این روزگار و رسم اوست این جمله را با تلخی اش صد بار تضمین می کنم