هی جلو چشمهام رژه می رود ، آن چشم های سیاه معصوم . هی غلت و واغلت می زنم توی رخت خوابم و هی چشم هام دو دو می زند . هی می خواهم فراموش کنم آن زندگی را هی به زندگی خودم فکر می کنم ، به فلان لباس ، به فلان عطر ، به فلان انگشتر ، باز هم می رسم به چشمهای سیاه ِ معصوم . استغفرالله ... چرا خوابم نمی برد پس . یک چیزی سنگینی می کند روی سینه ام ، می آید بالا می رسد نزدیک گلویم ، پُقی می زند بیرون و من یک گریه ی شبانه ی طولانی را شروع می کنم .

هیچ وقت فکر نمی کردم برای غم دیگری یک شب تا صبح را بیدار بمانم و زل بزنم به گذشته  یخودم و ببینم که من نه معرفت ِ اسماعیل شدن را دارم نه تاب ابراهیم شدن را . آن چشم های سیاه معصوم گناه دارد خدا . گناه دارد که بسته شود ، بسته شود و دیگر نبیند خدا . خدایا میش گوربان را زودتر برسان شاید چاقویش تیز باشد ها . چاقوی ِ طبیب اگر سینه ی او بشکافد ... نه ! خدایا او که آنقدر بزرگ ... نه ... نه ...

 

پ.ن : اسمش را بگذارید جو زدگی یا احساسات ِ تند ِ زود گذر یا هر چیز دیگری ، اما دعایش کنید

/ 10 نظر / 16 بازدید
سحر

مي دانم... من دير رسيدم... خيلي دير... خيلي... يک بار ديگر بگذار بي ادعا اقرار کنم که هر روز دلم برايت تنگ مي شود. روزهايي که تو را نمي بينم، به آرزوي هاي خفته ام مي انديشم، به فاصله بين من و تو... چه بسا چيزي را ناخوش داشته باشيد وآن به سود شماباشد و چه بسا چيزي را خوش داشته باشيد و آن به زيان شما باشد و خداوند مي داند و شما نمي دانيد. سلام ... زيبايي دنيا تقديم شما حالت خوبه ؟ دلتنگ بودم و دوباره يه سري به وبم زدم اگر دوست داشتي يه سري به كلبه ي تنهايي من بزن و ... ! منتظر حرف دل شما هم هستم ... موفق باشين ...لينكهاي جديد هم گذاشتم.... التماس دعا به اميد ديدار ...

این روزها ..

نه!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! من کلی نوشته بودم برات!!!!!!!!!!!!! کو پس؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

این روزها ..

قشنگش همین است دیگر .. که آن چشم ها باشند .. سیاه هم باشند .. معصوم هم باشند .. که گوربان بسپاردش به خدای خودش .. به همان که پیش از آنکه او پدر باشد، بوده .. اگر آن چشم های معصوم نبودندآنوقت آن خدا چطور افتخار میکرد به آفریده اش؟؟ .. آنوقت تو چطور به خودت فکر میکردی؟؟ .. آنوقت من چطور به خودم فکر میکردم؟؟.. آنوقت گوربان چطور امتحان بندگی پس میداد؟؟ .. آنوقت من و تو چطور شرمنده میشدیم از خودمان؟؟.. بگذار بند وابستگی پاره شود .. دیده ای که؟؟ .. گوربان بندگی بلد است انگار .. بگذار بیشتر بندگی کند .. میش میرسد .. مطمئن باش میرسد .. فقط باید بزرگ شوند هم گوربان .. هم مهربان .. همه من .. هم تو .. هم خیلی های دیگر .. میرسد معصومه!!

این روزها ..

آرامش و صلابت و سرسپردگی گوربان رو به هم نزن دختر با بی قراری و بی تابی ..

این روزها ..

همین دیگر .. چرا تو باید الان گوربان را پیدا کنی؟؟ .. سر این پست .. غیر از آن است که من و تو و شاید خیلی های دیگر باید درس میگرفتیم؟؟ .. حتی اگر کوتاه مدت .. این خودش یعنی کمی .. فقط کمی بزرگ شدن

این روزها ..

راست میگویی معصومه!! انگار وقتی مینویسم صدایم جور دیگری میشود ..

این روزها ..

راست میگویی معصومه!! انگار وقتی مینویسم صدایم جور دیگری میشود ..

خورشید خانوم

از نظرت برای گوربان حس کردم وبلاگت رو دوست خواهم داشت. این روزها هم که بیکاری اجازه ی هر کاری را می دهد. هوس به سرم زد و کل وبلاگت را خواندم این روزها که من در حسرت قطره ای اشک می سوزم وقتی می بینم کسی این چنین اشک و بغض دارد هیولای حسادت در وجودم سر بلند میکند راستی سلامم رو خوردم.ببخشید.روزه ام هم باطل شد.سلام! فقط خواستم بگویم نوشته هایت از جنسی ست که من دوستشان دارم... آبی باشی یا حق

آبین بانو

الغوث الغوث خلصنا من انار یارب... فردا شب یه مهمون عزیز داریم... [گل]