خدایا ! تو فلسفه ی کارات موندم !

آخه این غروب جمعه به چه دردی می خوره ؟

نمی شد از ظهر جمعه فلاش فروارد بزنی به صبح شنبه ؟

حداقلش نمیشد ما رو می انداختی تو یه شهری که چار تا جای حسابی ، چار تا آدم حسابی داشته باشه ؟

 

پ.ن : در حسرت یک نعره ی مستانه بمردیم  

         ویران شود این شهر که میخانه ندارد

پ.ن : نوشتن میخانه خیلی سخته . البت با قلم و مرکب .

 

/ 8 نظر / 24 بازدید
میلاد

[قهقهه][قهقهه][قهقهه] حرف حساب جواب نداره

محمد مهدی

سلام

کیارش راد

قاصدک ابرهاي همه عالم شب و روز در دلم مي گريند . . . . بقول فروغ : ایمان بیاوریم به اغاز فصل سرد... وشاید هم اکنون نیز دوباره فصل سرد زندگی من رنگ و بوی تازه ای به خود گرفت. این روز ها با دستانم -با قلم - با چشم هایم و حتی با آییه ها قهرم این روز ها وقتی در خیابان قدم بر میدارم حس میکنم روحم در حال گرد (غبار) شدن است و سخت ترین و حاد ترین مشکل این است که باید لبخند بزنم تا دیگران امیدشون رو از دست ندن... این روز ها روزهای آخر است روزهای سخت استقامت... صدای تار می پیچد در گوشم... خانم ع میپرسه که چرا از غم هایت به کسی نمی گویی؟ در جواب به او چه بگویم؟ بگویم من کم حرف میزنم؟بگم حرفی ندارم؟ خسته شدم بس که نقاب به چهره دم و لبخندی مصنوعی را تحویل آدم هایی زدم که از شکستن ما بی تفاوت می گذرند مخاطبم تو هستی! تو که خودت رو خدا و فراتر از اون نامیدی! سر و پا فریادم روحم سرکش شده و گونه هایم همواره مسیر سیلاب های فصلی...

کیارش راد

سه نقطه: برای اولین بار از همین اول کم آوردم.چشمانم را به قلم دوختم که دوباره شروع کند به سیاه کردن این کاغذ برایت عین قبل ها! اما این بار با این تفاوت که از همین اول کار متوسل شدم به این سه نقطه ها... این سه نقطه ها که همیشه وقتی عاجز و ناتوان می شدم روی کاغذ هایم برایت نقاشی می کردم. دفعه ی پیش فکر می کنم از هر خط 3 بار از این علامت استفاده کردم ،این بار هم از همین اول می گویم که این نوشته پر شده از سه نقطه... سه نقطه که کم کم تمام وجودم را پر می کند.خوب پس خوب گوش کنید... : سه نقطه های زندگی من درست از زمانی شروع شد که برای اولین بار معنای نقطه را یاد گرفتم. روی کاغذ سیاه شده ی اول ابتدایی... هر سال ، هر روز یک نقطه اضافه تر تا به امروز که هر بار چشمانم را باز می کنم از صبح تا آخرش سه نفطه هایی را می بینم بی آنکه بدانند غرق در نقطه می شوند و ادعا می کنند هیچ نقطه ایی در زندگیشان وجود ندارد... سه نقطه های زندگی من از مرز اعداد گذشته اند این بار تصمیم گرفتم ترک کنم .ترک نقطه .اگر اجازه بدهی میخواهم همشان را خالی کنم .سه نقطه ها بیرون! خودت که خوب میدانی این او

کیارش راد

اولین باری نیست که میخواهم بیرونشان کنم. فکر کنم از اولین باری که برایت نوشتم تا به امروز. تعدادش را خودت حساب کن... امروز هم ناخود آگاه هزارتا سه نقطه ی دیگر وارد زندگی ام شدند.اموز هم دیدم که یک سه نقطه ی جدید وارد دایره ی سه نقطه ایی های دیگر مردم شد. امروز یک چشم پر از سه نقطه شد و دیگر ندید... امروز یک مرد فریاد زد من نمی بینم... و باز هم شرمنده که یک سه نقطه ی دیگر وارد این کاغذ که سیاه کردم شد. و من چشمانم را بستم تا یک بار دیگر شاهد یک سه نقطه ی دیگر نباشم و خواستم نشنوم تا یک سه نقطه ی دیگر را وارد این کاغذ سیاه نشود.تا نکند روزی من هم پر از نقطه شوم و فردا دوباره نقطه سر خط... ببخشید باید بگوییم توبه ی گرگ مرگه...

زهر ا

قلم و مرکبت را دوست دارم.

زهر ا

دلم نوشتن میخاد معصومه .... چقدر فقیر شدم ...

محبوبه

عصر جمعه وقتی مدرسه میرفتیم خیلی نافرم بود!همه ی غم دنیا میریخت رو سر ادم از فکر اینکه فردا باز باید بریم مدرسه،حالا حداقل میشه عصرهای جمعه خدا رو شکر کرد که فردا مدرسه نداریم!!(دانشگاه و محل کار به اندازه ی مدرسه زجر اور نیست)