ظهر که می شود ، بابا که از مسجد بر می گردد ، مامان هم نماز و دعایش تمام می شود، همه می خوابند و بدترین لحظه های ِ عمر ِ من توی سکوت شروع می شود 

هی دستهایم را می گیرم جلوی ِ صورتم می گویم یا امان الخائفین ، یا غیاث المستغیثین ، یا واصل ....

و هق هق می زنم .

خدایا معجزه کن ...

/ 5 نظر / 25 بازدید
باران ناب

امشب شب قدره معصومه جان. تو لحظه های دعات ما رو فراموش نکن.التماس دعا.یا علی

شقایق

امیدوارم خداوند معجزه ات را برساند به حق همین روزهای عزیز

علی شیروی

دخترک آمد و از من خواست برایش عروسک بخرم ... پشت ویترین یکی از مغازه های اسباب فروشی بود ... دقیقش را بگویم سر دولت ، کنار انتشارات دارینوش ... دست گذاشته بود روی یکی از عروسک های باربی چهل - پنجاه هزار تومانی ... رفتم توی مغازه ... دیدم پولم به عروسک نمی رسد ... از دور به دخترک اشاره کردم که بیاید داخل ... یک عروسک ارزان قیمت تر انتخاب کردیم .. تا هزارتومانی آخر جیبم را برایش خرج کردم ... لبخند روی لبانش نشست ... دوید و رفت طرف دوست هاش که آن طرف خیابان فال می فروختند ... ماه رمضان بود اما نوزدهم و بیست و یکم و بیست و سوم نبود .. شب قدر اختصاصی من بود ... شب قدر اختصاصی خود ِ خودم !