بوی باران تازه می آید ...

زمستان است ولی انگار که نیست . انگار که نیستم . انگار که نیستی . رفته بودیم بیرون . دستم را گرفته بودی . نگاهت می کردم . تو توی دلت ناراحت بودی . که من چرا نیامده بودم . هم حق می دادی و هم نمی دادی . گفته بودی دلت پر است . دل من هم پر بود . اما نه از تو . از خودم . گفتی و گفتی . دلم می خواست خالی شوی . حرف نمی زدم . بعد انگار که خودت فهمیده باشی که نباید ، دل ات ، دل ام ... گفته بودی آدمهای دیگر محرم نیستند و حرفت را فقط به من ... . گفته بودم حرفم را . نگرفته بودی .باران باریده بود . بوی نم نمی آمد . بغض کرده بودی . گفتی معصومه تو خوشبختی . گفتم تا به حال هیچ وقت اینقدر خوش بخت نبوده ام . دستت را گرفته بودم انگاری . گفتم تو چی ؟ بغض کرده بودی . بغض ... نتوانستی حرف بزنی . آرام گفتی خیلی .

/ 18 نظر / 9 بازدید
نمایش نظرات قبلی
سایبان

سلام چند بار اومدم پست هات رو خواندم ولی نشد کامنت بذارم نمیدونم چه بلایی سر کامپیوترم اومده!!! وقتی تو خوشبختی و او هم خوشبخت است انگار دنیا یک عالمه بزرگتر از قبل است...

خورشید خانوم

معصومه ؟ خوبی ؟ هستی ؟ آبی باشی یا حق

فرزانه

چه قدر ارامش حرف اخرش خوب است بوی خوشبختی و باران که یکی شود چه شاهکاری میشود خوشبخت بمانی عزیز . . .

Baran

گفتی اما آ ر ا م ..

شالیز

خیلی ... فقط خیلی ... هم این برای دنیایی کافی سات که بگویدت و خلاص و تمام آنچه تویش می جوشد فوران کند با این واژه ... خیلی

یوتاب

خوبی دختر؟ نمینویسی دیگه؟ دلم تنگ شده واسه واژه های ناب ذهن تو