و خداوند کافی است

مادرم رفته است سفر . و مسولیتهای ِ سنگین ِ خانه داری افتاده است گردن ِ من . و دیروز برای ِ اولین بار مرغ شسته ام و وقتی که داشتم پوست ِ زمخت ِ مرغ را می کندم انگار که داشتم انتقام همه ی خشمم از زمین و آدمهاش را از مرغ بیچاره می گرفتم . بعد اما حالا فکر می کنم ، چه خشمی ، زمین چه گناهی دارد مگر ؟ آدمها چه گناهی دارند مگر ؟

توقع ِ من از آدمها شاید بیش از توان ِ اشان باشد و اینطوری است که خیال می کنم دل شکسته ام .

روزهای ِ زیادی است دارم یک بار ِ سنگین ِ شکستگی را به دوش می کشم . روزهایی زیادی است جوری می خندم که این غم  ِ مرموز زیر لبخندهام پنهان شود .

اصلا می دانی چیست ؟ خوب یا بد دنیا می گذرد ، غم می گذرد ، شادی می گذرد و  دوستها می روند ، عاشق ها خسته می شوند و جا می زنند ، دل ِ آدمها حتی یک وقتی دلش می خواهد فرار کند و تنها کسی باقی می ماند خود ِ اوست...

الیس الله بکاف عبده

/ 6 نظر / 30 بازدید
سهبا

و تمام رمز و راز بودن ما رسیدن به همین جمله ست : و خداوند برای من کافیست ...

خورشید خانوم

انگار که دیگه نشناسم ش ..

باران ناب

سلام.معصومه مگه جدا شدی ازش؟!نگو آره که دلم می گیره.

باران ناب

وای نگو.الهی بمیرم چه میکشی الان.آخه چرا؟