نویسندگی ِ با هم 2

دوستان عزیزی که در مورد پست نویسندگی با هم سوال داشتند به گفته ی شالیز عزیز خلاصه اش می شود اینکه بعد از تصویب شدن یک طرح که مورد قبول همه امان باشد یکی داستان را شروع می کند و بعدی از زاویه ی دید خودش داستان را ادامه می دهد و همین طور این روند ادامه می یابد

خب حالا پیشنهادی ، طرحی ، ایده ای دارید بسم الله

/ 15 نظر / 19 بازدید
نمایش نظرات قبلی
شالیز

با سلام من یه طرح قدیمی دارم نظرتون چیه حلواي شب جمعه آخر ماه رمضون نرگس خاتون عاشق حلوا بود. هر شب جمعه، نذر امواتش حلوا مي پخت و در حالي كه چادر نيمدارشو به كمر بسته بود و از پيشوني و گونه‌هاي گوشتالوش عرق مي‌چكيد حلواهارو تو در و همسايه پخش مي‌كرد. با زبون روزه دروغ نمي تونم بگم چون من نديدم اما مدينه خانوم همسايه بغليمون مي‌گفت ديده بودش كه يه ظرف بزرگ حلوا واسه اسمال آقا – قصاب محله – برده بود. خب البته حلوا نذري بردن كه عيبي نداره اما نرگس خاتون شال و كلاه مي‌كرد و تا اون‌ور محله، بالاي نونوايي شاطر زهرا كه از ما كم‌كم يه كرور فاصله داشت مي‌رفت تا به اسمال آقا حلوا بده. البته مدينه خانوم هم بيراه نمي‌گفت همين بردلمون بيوه مصطفي ديوونه –مرده شور قبرستون كه همين دو سال پيش تو چاله قبر يكي از اموات كه خودش كنده بود تموم كرد و قبر مال خودش شد – با نه ده تا بچه قد و نيم‌قد ماترك اون مرحوم مستاجر ننه سكينه بودند كه از همه مستحق‌تر بودند. مدينه خانوم مي‌گفت كه از نرگس خاتون شنيده كه به ننه سكينه مي‌گفته اونا چشاشون شوره، بد شگونن. اگه بهشون چيزي بدي، بدبياري تو زندگيت مي‌آد. *** ننه سكينه يه خونه داشت كه

شالیز

ننه سكينه يه خونه داشت كه دورتادورشو با خشت و كاگل اتاقك ساخته بود. هميشه هم دستش يه تركه بود و عرض كوچه رو مدام قدم مي زد. مثل كسي كه پاس ميده سر پست نگهباني. بچه‌ها اسمشو گذاشته بودند كدخداي بلديه! البته بچه‌ها كه قطعن حاليشون نمي‌شد حتم داشتم كسي يادشون داده بود. كار ننه سكينه اين بود كه اون اتاقكارو به بدبخت بيچاره ها اجاره مي‌داد. در مقابلش هم چيز زيادي نمي‌گرفت! بچه‌هاشون شباي جمعه مي‌فرستاد دم قبرستون گدايي و خودشونو هم تو خونه مجبور مي‌كرد علاوه بر كار خونه كه غذاي هر روزه ننه سكينه و اسمال اقا شوهرش و بچه‌هاش هم جزوش بود فرفره و وغ وغ ساب و سوتك و اين‌جور خنزپنزرها درست مي‌كردند مي‌داد دست بچه‌ها كه برن تو محله‌هاي ديگه بفروشند. نرگس خاتون مستاجر ننه سكينه بود. *** شب جمعه آخر ماه رمضون و بعدازظهر گرم تابسنون بود. صداي بچه ها از تو كوچه مي‌اومد. منتظر بودم كه نرگس خاتون در بزنه و حلواي نذري بده. به گمونم كمي دير كرده بود. هميشه تا اين موقع حلواي اسمال آقارو هم داده بود. صداي توي كوچه بيش‌تر و بيش‌تر مي‌شد. دلم طاقت نياورد. چارقد گليمو زير چونم محكم كردم و چادر پاره‌اي كه داشتم سرم كردم همين طور يه

شالیز

طور يه لنگه پا دمپايي‌هامو پام كرده نكرده دويدم تو كوچه. صدا از طرف خونه ننه سكينه بود. رفتم تو خونه ننه سكينه همه همسايه‌ها بودند. وسط معركه ننه سكينه در حالي كه غش كرده بود و مث دهن شتر كف از دهنش بيرون مي‌زد ناله مي‌كرد: برد…بردش …بردش… الهي قلوه سنگ شه گير كنه تو گلوت پايين نره ! بدشگون! غربتي! *** اسمال آقا دو شبي بود كه خونه نيومده بود درست از همون روزي كه نرگس خاتون با ننه سكينه به قصد زيارت امام رضا خداحافظي كرده بود!

شالیز

ببخشید سه قسمتی شد از پایین به بالا بخونیدش

اين روزها ...

معصومه تو خودت خودت رو لینک کردی ؟ یعنی باور کنم؟

یوتاب

خوب منم خودمو لینک کردم [نیشخند]

علی شیروی

سلام! ... من ایده ای ندارم اما دوس دارم بنویسم حتما باهاتون ...

سایبان

خیلی دیر رسیدم؟نمیدونم بتونم بنویسم یا نه ولی حتما میخوام که نوشته هاتونو بخونم... کجا مینویسید؟

صباغی

سلام من دنباله داستان راادامه ميدم همسايه ها دورننه سكينه جمع شده بودند. آخه بار اولش كه نبود.يكي آب قندآماده مي كرد،اقدس خانم هم بالاسرش يه چیزی می خوند وفوت می کردتوصورتش. وحشتی همیشگی تو زندگی ننه سکینه وجود داشت حتی تواین سالهای پیری هم بسراغش می اومد:( نکنه عشق نرگس خاتون و اسمال آقا بالاخره به حقیقتی تبدیل بشه.) این فکر حال ننه سکینه از جوونی تاحالا بدمی کردوهمسایه ها هم به این موضوع عادت داشتن اما نرگس خاتون بیچاره بی خبرازهمه جالنگون لنگون وقتی از زیارتگاه برمی گشت به در مغازه اسمال آقا که رسید با تعجب دید که بسته است . اکبرآقا همسایه ی اسمال آقا طبق معمول زیر آفتاب جلوی مغازه اش داشت چرت می زد که جوونکی ازراه رسید وپرسید :مغازه اسمال آقا اینجاست...