گذشته های طاعون زدگی را می خوانم . دارد 2 ساله می شود .

روزهای ِ زیادی بر من گذشته و من از نقش دخترکی که همه چیز را با احساسش می دید بیرون آمده ام . حالا جای آن دخترک نقش یک آدم خنثی را دارم به گمانم .

آدمی که گیج است و از این همه بازیهای زندگی سیر شده . آدمی که دلش پر است . دختری که هوای خانه اش ابری است و میل به باریدن دارد . دختری که میل رفتن دارد ...

*

از تمام مساحت های دوست داشتنی دنیا

من در کمال خستگی همین جا اعتراف می کنم که محدوده ی آن گوشه ی خانه را که پاهایم را بغل می کنم و سرم را می گذارم روی دستهایم و برای خودم اشک می ریزم را دوست تر دارم .

*

یکی از همین روزها خدا دلش برای من می سوزد . من می دانم ....

/ 3 نظر / 13 بازدید
افسانه

سال دیگه .... همین موقع .... می بینی بازم همه چیز تغییر کرده ... گاهی اشک ریختن ها لذت بخشه ... گاهی لبخند زدن ها ... گاهی عشق و گاهی درس و گاهی ... زندگی مدام در حال تغییره ... مهم اینه که پا به پای این تغییرلت حرکت کنیم و دوستشون داشته باشیم ... یا سعی کنیم که دوستشون داشته باشیم ....

علي مظفر

سلام چرا شما نيز داري تلخ مي‌نويسي . شبيه خود من كه جز تلخي انگار چيزي نديده ام و انگار بي انصافترين موجود اين كره خاكي هستم. نيك باشي و پايدار و البته به آينه ات اگر نگاه كني قسم مي‌خورم تو را بخنداند با تشنه لبان که عهد بستـــی آن‌روز رفتی به فرات غم نشســــتی آن‌روز تیر آمد و دل شکست و مشکت افتاد دلهای شکســـته را شکستی آن‌روز با دو استكان رباعي عاشورايي در خدمت مشتاقان حضرتش خواهم بود. بدرود

این روزها ...

مگه فرقی میکنه کدوم گوشه باشه؟ همین که پاهات باشه و سرت و دستات کافیه ...