بی تابم ، بی قرارم ، دلم تاب ندارد ، قرار ندارد. می روم دراز می کشم اشکم گوله گوله می جوشد از اطراف صورتم می چکد روی بالش .
می روم طبقه ی پایین هی صدا می کنم فاغث یا غیاث المستغیثین ، هی هق هق می کنم . 
مامان می آید مرا می آورد بالا ، می گوید : اینجا گرمه مامان جان ، بیا بریم بالا .
از پله ها که می آیم بالا دلم پایین می ماند . احساس ِ آدمی را دارم که پرتش کرده اند ته ِ یک چاه عمیق و حالا دارند استخوانهایش را می کشند بالا 
همینقدر دردناک
من دلم را ، از تو 
از خود ِ تو می خواهم خدا

/ 4 نظر / 31 بازدید
سهبا

آخ که چه خوب گفتی : حرف دل مرا هم : من دلم را از تو ار خود تو می خواهم خداااا.... فاغث یا غیاث المستغیثین ...

دردم میگیرد از خواندنت معصومه. آرام باش عزیزم ... دارم حس میکنم لبریز شدنت را . سر رفتنت را ... آرام باش معصومه ی خوب

زهرا

دردم میگیرد از خواندنت معصومه. آرام باش عزیزم ... دارم حس میکنم لبریز شدنت را . سر رفتنت را ... آرام باش معصومه ی خوب

باران ناب

چقدر ناز گفتی معصومه جان. ی چیزی بگم خیلی دوست دارم باهات حرف بزنم. نمیدونم چرا ولی دوست دارم پای حرفات بشینم پای حرفام بشینی