یک روز بیا به من سری بزن

یکی از همین روزهایی که این یادهای ِ موذی احاطه ام کرده اند ؛ یکی از همین روزها که میله ی اتوبوس را گرفته ام و از روی آن پلی که چند سال ِ مدام از روش رد شدم و سر کار رفتم ، می گذرم و روزهای دور ، دور می زند توی ِ سرم؛ یکی از همین وقتها که سرم را تکیه دادم به شیشه ی تاکسی و بغض ها از ته ِ قلبم ریشه می دوانند و تو گلو جا می گیرند ؛ یکی از همین روزها که توی خیابان راه می روم و از شدت اندوه دیگر پاهام توان رفتن ندارند و من دلم می خواهد کف پیاده رو بشینم و زار بزنم ؛ یک وقتی که مغزم دارد گیج می رود و فکر می کند چرا با وجود این همه غم ، شبها که می خوابم تمام نمی شوم ، یکی از همین وقتها مغز ِبیچاره ام به این نتیجه می رسد که دیگر توانایی ندارد مغز ِ من باشد و به قلب ِ به پت پت افتاده ام فرمان می دهد که دیگر بس است . کار ِ ما تمام شده است . معصومه را باید رها کنیم و برویم .

آن وقت شاید همین طوری نشسته باشم پشت کامپیوتر و مشغول نوشتن باشم . شاید دراز کشیده باشم و خیره شده باشم به آسمان . شاید لیوانم را پر آب کرده ام و در حالی که زور می زنم اشک هام نریزند پایین لیوان ِ آب را سر می کشم .

شاید توی خیابان در حالی که موهام آشفته شده باشد و مادرها با انگشت نشان ِ دخترهایشان می دهند مرا و نچ نچ می کنند مرگ سراغ من بیاید . هر وقتی که باشد ، هر زمانی که بیاید خوش است . این درد رونده توی جانم تمام که شود خوش است ....

/ 8 نظر / 24 بازدید
باران ناب

درسته ی وقتایی فقط مرگ آدم رو تسکین میده.وقتی لحظه های کشنده ی زندگی جانت را می گیرند

سهبا

دیر یا زود میاد و ازش رهایی نداریم , اما امیدوارم مرگ غصه هات خیلی زود برسه و زندگی خودت تا سالیانی دراز ادامه داشته باشه در کمال صحت و عافیت . شاد باشی عزیز .

محمد

مرگ، زخمه زدن بر تار تنهایی زندگی ست! این جوری هاست دیگر... بعضی ها هم هستند که به زندگی قبل از مرگ اعتقاد ندارند!!

ژولیت

خدا نکنه عزیزم. از خط آخری که نوشتی نگران شدم. امیدوارم سلامت باشی دوست من

زهرا

تو باید خوب شوی باید رها کنی خاطره ها را. باید خوب شوی معصومه .. باید .. می فهمی ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

محبوبه

این کتابو خوندی؟ "زندگی های بسیار استادان بسیار " اگر نخوندی بگیر بخون.. شاید حال و هوات رو عوض کنه...