یک مدتی می روم .

نه که سفر بروم . کاش که می رفتم . ولی نه .

باید یک مدتی بروم . این دل ِ لعنتی آنقدر بازی بازی ام می دهد که حالم بد است . خیلی بد است . همه اش نگرانم . همه اش دلشوره دارم . همه اش ...

انگار که باید بروم .

انگار که باید ِ باید بروم .

 یک چیزی روی دلم سنگینی می کند که قدرت را از من می گیرد . هر قدرتی را . و نه می توانم بنویسم . نه می توانم بخوابم . نه می توانم نفس بکشم ...

بغض ها را که قورت می دهم انگار کسی وسط پیشانی ام را نشانه می رود و تیر می کشد تمام سرم ...

انگار که یادم رفته خدا هست .

 

پ.ن : می خواستم یک مدتی ننویسم اما حالا که نوشتم آرام شدم . نمی دانم ... حالا شما حساب کنید شاید مدتی نباشم .

/ 7 نظر / 12 بازدید
شالیز

اگر سفیدی بخواهیم که روشن نباشد یا از شکر که شیرین نباشد مثل خواستن از قلم است که ننویسد اضطراب نویسنده از توی قلمش می ریزد بیرون تبدیل می شود به نمایه ای برای بیان دردهای مشترک بنویس بنویس و باز هم سبک تر شو

اين روزها ...

ننویسیم همه چیز ته میکشد تمام میشویم معصومه کلمه غنیمت است ها برای این روزها باور کن امتحانش کرده ام فکر نکن گاهی "او" میخواهد تنها بزرگ شویم "او" معصومه "او" بخواهد کافی نیست؟؟ کسی که باید بماند بدون چننگ و دندان هم می ماند قسم میخورم معصومه قسم میخورم دلیل دارد شعار نمیدهم ها سخت است میدانم ولی دلیل دارد دلیلش را خودش هم که بداند کافی است معصومه! گاهی بعضی آدمها آمده اند تا بزرگ شوند ... تا ببینند ... نه جفت شوند و بروند سراغ روزمره گی و تولید مثل ... خواستی حرف میزنیم ... بیا بسپاریم ... بیا تمرین کنیم سپردن را ...

خورشید خانوم

با حرف های سولماز به صورتی صد درصد موافقم ! آبی باشی یا حق

بهاره

سلام دوست عزیزم تبریک میگم به تو که می تونی انقدر گرم و صمیمی بنویسی . هر چند که نتونستم همه مطالبتو بخونم . امیدوارم به دیدنم بیای و شادم کنی تا بیشتر آشنا بشیم . منتظرتم . بهاره[خداحافظ]

زهرا

معصومه کلمه می خام ... ساکت نباش. کلمه ها اگه نذاری بیان زنگار می بندن تهت .. رسوب می کنن. سنگین می شی .. نفس تنگی می کنی .. کلمه ها ممردن معصومه. تو مراقب کلمه هات باش. حرف بزن .. بزار حرف بزنن...

سایبان

این دل ِ لعنتی آنقدر بازی بازی ام می دهد که حالم بد است .... راستی چرا این دل لعنتی هرکاری میخواهد با ما میکنه؟اصولا دل مال ماست یا ما مال دل؟