..::طاعون زدگی::..

عطر کافور می آید ، فاتحه هایتان را آماده کنید

 

می گویند طبیعی است اینکه دلت بگیرد و آنها نمی دانند که طبیعت من چگونه است . هه ... با این همه آدمی که دورم حلقه زده اند هر روز ابعاد تنهایی ام وسیع تر می شود . وقتی حرفی برای گفتن ندارم بالطبع کسی برای شنیدن پیدا نمی شود .

موهای ِ صافم را فر می کنم . از بچگی دوست داشتم موهایم فرفری باشد . پف داشته باشد . اما این موهای ِ قهوه ای صاف با سیاهی ِ فرفری های موهای آن دخترک همکلاسی فاصله ها داشت . و دیروز اصلا خوشحال نشدم که موهام فرفری شده . آرزوهای بچگی توی دل ِ کودکی مرده اند . دیگر دلم نمی خواهد از آن کفش های پاشنه داری که صدا بدهند . و از آن پیراهنهایی که دامنش پف باشد و از آن عروسکهایی که صدا می دهند و چشمهایشان آبی روشن است . و از آن برچسبهای رنگی رنگی که بچسبانم توی دفترم . و نه کارتونهای والت دیزنی و نه از آن تابهایی که توی خانه ی همسایه بود . هیچ کدام از اینها دیگر برای دل ِ پیر شده ام آرزو نیست . آرزو داشتن را فراموش کرده ام دیگر . دلم را گم کرده ام .

هیچ کسی می داند خندیدن چقدر درد دارد وقتی که شاد نیستی . وقتی که دلت می خواهد .... صورتم درد می کند خدا .

  
نویسنده : معصومه آرزومندی ; ساعت ۸:٠۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٩/٢۸
تگ ها :