..::طاعون زدگی::..

عطر کافور می آید ، فاتحه هایتان را آماده کنید

 

سرم را گذاشته ام روی میز که کسی اشکهای خفه ام را نبیند . همکارم می پرسد خانم "آ" حالتان خوب است . به زحمت می گویم خوبم . نمی دانم شاید کسی که گریه می کند حالش خوب است لابد . نه آرام نمی شوم . دلم می خواهد آنقدر گریه کنم که ... اشکها عینکم را کثیف کرده اند . هیچ جوری پاک نمی شوند این لکه ها .

دلم یک شانه ی امن می خواهد . شانه ای که مرا نشناسد . که سرم را بگذارم در وسعت شانه ها . که هق هق بزنم . و صاحب شانه از من نپرسد چه مرگم است؟

  
نویسنده : معصومه آرزومندی ; ساعت ٧:۳٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٩/٢٦
تگ ها :