..::طاعون زدگی::..

عطر کافور می آید ، فاتحه هایتان را آماده کنید

 

ساعت نزدیک 6 غروب است . خط چشمم را می گذارم توی جیب مانتوام و می روم دستشویی . توی آینه نگاه می کنم و فکر می کنم این چشمهای خسته را کجا قبلا دیده بودم . می آیم بیرون و روبروی پنجره می ایستم و دلم می خواهد از همین طبقه ی دوم ساختمان خودم را پرت کنم پایین و دیگر نفهمم دنیا کجای کارش گیر است که هی متلاشی ام می کند

  
نویسنده : معصومه آرزومندی ; ساعت ۸:۱٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٩/٢٤
تگ ها :