..::طاعون زدگی::..

عطر کافور می آید ، فاتحه هایتان را آماده کنید

 

*عصر جمعه باشد و پاییز باشد و تنها در خانه باشی هیچ چیزی نه توی خانه نگهت می دارد و نه بیرون از خانه . این یعنی بی قراری مطلق .

*کمی که آفتاب را دیدم دلم خواست بروم برای خودم یک شلوار بگیرم که رنگش روشن باشد . ولی یاد حرفت که افتادم پشیمان شدم . برویم دوتایی بخریم . یعنی اصلش این است که برویم توی مغازه و من همش بگویم خوشم نمی آید از اینها خیلی بزرگانه هستند و من یک چیز دخترکانه تر ، کودکانه تر می خواهم و تو هی بخندی...

*بیا برویم بالای آن درخت های ِ بلند که میوه ندارند و فقط سبزند . نه اصلا بیا برویم بالای درخت گلابی یا هر درخت دیگری بنشینیم و خورشید را نزدیک تر ببینیم . بیا برویم طناب ببندیم به شاخه های  درخت ها و تاب بازی کنیم و از خدا بخواهیم که نیدازتمان . یا بیا برویم خاله بازی کنیم ، تو بشو مرد خانه ، من بشوم خانوم خانه . هوم ؟ نظرت چیست ؟

 

 

پ.ن : این جوری نوشتن را دوست تر دارم .

پ.ن : چقدر این آفتاب را دوست دارم .

 

  
نویسنده : معصومه آرزومندی ; ساعت ۸:٢٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٩/٢۱
تگ ها :