..::طاعون زدگی::..

عطر کافور می آید ، فاتحه هایتان را آماده کنید

هوای گریه دارم

این آدم دو پا هر چه می کشد از این دل ِ لعنتی می کشد و بس . بس که بالا و پایینش می کند این دل . و دوست دارد رویا ببافد برای خودشی این دل .

چقدر پرم امروز . و چه غمگین بودم شبی که دیشب بود . که روبرویم نشسته بودی و هی حرف می زدی که ناراحتی ام را فراموش کنم و اخم نکنم . و من ناراحتی ام را می جویدم و لبخند الکی می زدم و تو باهوش تر از آن بودی که این لبخند خامت کند و هی بیشتر و بیشتر می گفتی . اما این گفتن ها .... این گفتن ها دردی را دوا نکرد و من غذایم را با بغض قورت دادم که چشمهام پر نشود . چرا انقدر سکوت من آزارت می دهد ؟ چرا نمی گذاری لال مانی بگیرم وقتی که غمی بزرگ آنجای دلم نشسته . هان ؟ چرا غذای دیشب آن قدر ها که باید تند نبود که بتواند اشکهایم را بهانه کند .

گلویم درد می کند و به روزهای بیشماری که ثانیه هایش را ... و نمی شود بشود که ...

اصلا اگر این سه نقطه ها اختراع نشده بود چگونه می شد که بشود آدمها حرفهایشان را بخورند .

آخ آنجای دلم درد می کند . دلم می خواهد گریه کنم

  
نویسنده : معصومه آرزومندی ; ساعت ۸:۱٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٩/۱۸
تگ ها :