..::طاعون زدگی::..

عطر کافور می آید ، فاتحه هایتان را آماده کنید

 

چیزی نگذشته بود از 8/8/88 که اتفاقی اتفاقی آن کسی که کبوترها دوستش دارند هم ، گفت بیا . بیا دختر . بیا ببینم چه می خواستی بگویی ، اصلا بلد هستی حرف بزنی یا فقط تب ِ زودگذر است .

رفتم ، از همان روز اول ، از همان ریل بازیهای قطار حالم خوش نبود . نه جسمی و نه روحی . می خواستم بروم گلایه کنم ها . اما تا چشمم به آن گنبد طلایی افتاد . نه نه نه . این من نبودم که . بودم ؟

چیزی نمی شود گفت از آن هوای سردی که استخوان ِ آدم را یخ می زد و اشکها را . حرفی برای گفتن نبود بعد از 15 سال . انگار کن تمام حرفهای ِ از قبل آماده شده ام ته کشیده بود ، گم شده بود . چیزی نمی شود گفت . رفته بودم بگویم که دلتنگم ....

 

 

پ.ن : گفته اند اگر از حرم معصومی بیرون آمدی و باران بارید دعایت مستجاب است . و من دعا می کنم آن دعا مستجاب شود ...

پ.ن : نشد ببینمت زهرا . نمی دانم اسمش چیست شاید همان قسمت . شاید قسمت نبود ببینمت ...

  
نویسنده : معصومه آرزومندی ; ساعت ٧:۳٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٩/۱٤
تگ ها :