..::طاعون زدگی::..

عطر کافور می آید ، فاتحه هایتان را آماده کنید

هفت ...

ق.ن : آهای دکتر !

گلویم را نخراش .بگذار چرک و خون آنجا بمانند . بگذار طاعون مرا بکشد . چه خیالی است .  می خواهم خودم را با بغضم اعدام کنم . من به این طاعون ِ لعنتی دهن کجی می کنم . گلویم را نخراش...

 

هفت ...

 صد درجه ی سانتیگراد زیر صفر

این خبر زیادی از دهان افتاده

"من قدیسه ی مرتدی شده ام ! "

مدتهاست...

هفت پله تا گناه

انسانیت زیر پاهایم کوچکتر می شود

این قدمهای بالا رونده

مرا از ابدیت می آویزند.

بیش تر

دست و پا می زنم

این جاذبه ببلعدم...

گیسو پریشان کن

گونه ات را بخراش

من سالهاست

از حفاظ شکسته ی ایمانم

پا در هوا

معلقم

سالهاست

در نیش تردیدم فرو رفته ام

پله ی دوم

پله ی سوم

.

.

.

پله ی ششم

ارتجاع تا پله ی اول ...

از تکرار بیزارم

به زحمت

می خزم بالا

پله ی هفتم

خدا دستم را گرفت.

 

پ . ن :باورم به تو را تنبیه می کنم . همه جا سرک می کشد که ردی از بودنت یا شاید نبودنت را بو بکشد . زن ِ همسایه چاقو در تن اعتقادم فرو کرده است :"رفتن آغازی است برای نبودن " . عجیب سلاخی ام می کنند این روزها ...

  
نویسنده : معصومه آرزومندی ; ساعت ٩:۳٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۱۱/۳٠
تگ ها : هفت ، گناه