..::طاعون زدگی::..

عطر کافور می آید ، فاتحه هایتان را آماده کنید

بی سر و ته

صبح است .

نان بربری کنجدی _که این روزها نعمتی شده فراوان به لطف خصوصی سازی _ و چای هل دار ِ لیوانی و کره و پنیر و خامه و سرشیر و خود ِ شیر و قربانه صدقه های مادر برای خوردن صبحانه که فقط به  همان لیوان چای ِ هل دار که مستم می کند ختم می شود در یک صبح پاییزی سرد حس نوستالژیکی را در من بیدار نمی کند اما . و دلم را هیچ کجا نمی برد اما . حتی به دبستان کوچک ایمان و مدرسه های راهنمایی و دبیرستان مزخرفی که زیر ابروهای ِ تمیز دخترکان مدرسه ای را دوست نداشتند . گاهی فکر می کنم تمام  ِ این حال ِ کوفتی ِ من بر می گردد به همان دوران خفقان که من از ترس تاخیر خوردن و انگ ِ ولگردی ِ صبحگاهی صبحانه نمی خوردم و تمام هم و غمم این بود که آینه ی کوچکم را چگونه به مدرسه ببرم .

دلم می خواهد خانه ام شیروانی داشته باشد _ نه شمال نباشد _ دیوارهایش سفید باشد ، پرده هایش صورتی ِ کم رنگ باشد ، تمام حیاطش چمن داشته باشد با حصارهای نه چندان بلند ، درخت گلابی و گیلاس داشته باشد و انجیر هم . بعد بوته های گل سرخ بکارم توی باغ ِ کوچکم و گلهای بیشتر . پیچک ها از دیوارهای خانه ام قد بکشند و من مست ِ عطر ِ سکر آور گلها بشوم صبحها . صبحانه ام را توی ایوان خانه ام بخورم و نگران مردمی نباشم که با انگشت نشانم می دهند . و این ها تمامش آرزوست . تمام سهم من از دنیا همین اتاق کوچک و همین میز آبی است که انگشتهایم کار کنند و من پول در بیاورم مثلا .

 

پ.ن : تمام احساس ها و آرزوهای من همین طوری بی سر و ته است ...

پ.ن : یک لحظه تمام پهنای ِ دلم را امید فرا گرفته . این یعنی من هنوز ایمان دارم که فردا بهتر خواهد شد . شاید ...

 

  
نویسنده : معصومه آرزومندی ; ساعت ۸:۳٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٩/۱
تگ ها :