..::طاعون زدگی::..

عطر کافور می آید ، فاتحه هایتان را آماده کنید

افسردگی شاخ و دم ندارد که

افسردگی شاخ و دم ندارد که . این که بنشنینی و ساعتها پیانو گوش کنی و آنقد محو ِ خودت شوی که زمان را از یاد ببری ، اینکه با هر تلنگری اشکهات بغلتد روی صورتت ، اینکه دلت یک تنهایی مداوم بخواهد ، اینکه همیشه ی خدا دلت گرفته باشد و بغضت آماده اسمش می شود افسردگی یا هر زهرمار ِ دیگری . وقتی دل ِ خوش نباشد چه فرقی می کند این القاب و اسامی . چقدر دلم می خواهد رد ِ جاده را بگیرم و بی هوا بزنم به جایی که نمی دانم تهش کجاست . آن قدر بروم که دیگر هیج منظره ایی به چشمم آشنا نیاید . می خواهم بروم گم بشوم . گم بشوم و کسی دنبالم نگردد ، پیدایم نکند . من باشم و یک بیابان .

هرچقدر هم که علم پیشرفت کند کسی نمی داند درد ِ این دل گرفتگی ِ لعنتی چیست . دردی که درد نیست ، زجر است ، شکنجه است ، مرگ تدریجی است .

این پاییز امسال چرا انقدر بی رحم شده . ذره ذره ی تنم را انگار کن با این پاییز آب می شود .

دلم گرفته ای دوست ....

  
نویسنده : معصومه آرزومندی ; ساعت ۱٠:۳٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۸/۱٧
تگ ها :