..::طاعون زدگی::..

عطر کافور می آید ، فاتحه هایتان را آماده کنید

گذشت زمانی که موهام را باد دوست داشت ...

دم ِ اسبی موهات که آونگ می شود

طعنه به یکه سوارهای وحشی است

که دستهای ِ هیچ سورای را

به اهلی کردن پا نمی دهی !

و جنگل

هر چقدر هم که وحشی باشد

دامنت که در باد برقصد

توان از کف می دهد ...

و من

 ترکیب ِ ساده ی بیشه متروکی هستم که

بی نسیم هم که برقصی

بازهم پیچش آن تارهای ِ سیاه

ضرب می گیرد

و بی آنکه بخواهم

سماع می گیرم ...

پس چه انتظار ِ باطلی است این

که دستهای ِ تنهایی ِ مرا

به التماس ِدامانت  

پناه نمی دهد ؟!

من پادشاهی ام را

از سجده گاه ِ میان ابروهات 

آغاز کرده بودم

و حالا

کدام شجره نامه

مرا بی اصل تر از آنی می خواند

که سلسله ی گیسوانت را

به چنگ های ِ عطش ناکم

راهی باشد

ملکه ی وحشی ؟!

_____________________________

یادم بماند

این بار که بازی را باختم

 اسب ِ شطرنجی ام را

بشکنم ...

  
نویسنده : معصومه آرزومندی ; ساعت ٩:٢٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۸/۱۱
تگ ها :