..::طاعون زدگی::..

عطر کافور می آید ، فاتحه هایتان را آماده کنید

 

وقتی از پله ها بالا می روم و آن دختر ِ چاق را می بینم که روی صندلی تو نشسته و قهقهه می زند حالم بد می شود . چقدر این روزها بودنت برایم واجب بود سهیلا ! چقدر خوب دلداری می دادی . چقدر خوب حرف می زدی . چقدر خوب نماز می خواندی . همیشه حسودیم می شد به آرامش ِ چهره ات . به ایمان ِ محکمت . من محکم نیستم دختر . می بینی با یک تلنگر فرو می ریزم .
هیچ کس پشت آن میز به قشنگی تو نمی نشیند . کاش نرفته بودی ...

  
نویسنده : معصومه آرزومندی ; ساعت ۱٢:۱۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٧/٢٦
تگ ها :