..::طاعون زدگی::..

عطر کافور می آید ، فاتحه هایتان را آماده کنید

 

بلند بالای چهار شانه ی مهربان ِ من سلام .

از قاب ِپنجره به اقتدای ِ قامتت نماز می خوانم ، قربة الی یک زندگی عاشقانه . هه هه هه ! هیچ کس نمی گذارد این نماز سلام داده شود . هر چقدر هم که صف شکن باشی این خیل ِ بی رغبت را تاب نمی آوری مرد !

تمام این دلتنگی در یک چمدان ِ کوچک جا می شود . برای رفتن آماده ام ، اما  محیط ِ چشمهای تو را نمی شود دور زد . برای گذشتن از خودم باید چشم های تو را ببندم . ببند ، چشمهایت را ببند ، اما باز که کردی به دنبال هیچ هم بازی  نگرد که این بازی مدتهاست برای سوزاندنِ من نقشه می کشد . بازی تمام . نگرد من هیچ وقت از هندسه ی دستهای ِ تو دور نمی شوم . تنها به اندازه چند سال نوری باید قد بکشم که این حنجره گنجایش این همه بغض را داشته باشد .

من برای در آغوش کشیدنت آن قدر ها هم بزرگ نشده ام .

  
نویسنده : معصومه آرزومندی ; ساعت ٩:٥٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٧/٢۳
تگ ها :