..::طاعون زدگی::..

عطر کافور می آید ، فاتحه هایتان را آماده کنید

 

روزهای زیادی خودمان را در رویای عاشقانه ی خیالی خانه امان محبوس کردیم به امید اینکه زود از راه می رسد . نقشه کشیدن روزگار را دور نمی زند عزیز ِ دلبندم . می بینی ... یک هیچ به نفع روزگار ِ مرد . ( نمی گویم نامرد ،گفته بودم گِله ای از هیج چیز ندارم ) .

این روزها لبهایمان می خندد دلهایمان نه ! نگو نه که از چشمهایت پیداست . آنقدر بزرگ شده ایم که راز چشم ها را بخوانیم . یادت هست روزهای ِ قلبت که می زند سر من درد می کند   را . یادت هست دستهام را گرفته بودی و می گفتی آن بیت چه بود ، بخوانش . قلبت تند می زند این روزها که سرتاسر روز را من سر درد دارم ؟

دارم خودم را آماده می کنم . خاطراتمان را کنار هم می گذارم . دسته بندی اشان می کنم که روزهای دلتنگی را آرامتر سر کنم . کتابهایت را که تمام صفحه های اولشان تاریخ دستهای تو را دارد را جمع می کنم از روی میز . بگذار چشمم کمتر بیفتد بهشان . بگذار کمتر یاد کنم چشمهای نمدار تو را . قول دادی نخوانی اینجا را ها . مرد است و قولش .  نا امید نیستم . اتفاق ها را که کنار هم بگذاریم روزهای دلتنگی نزدیک است . و من بدنم از بی تو بودن می لرزد . بی تکیه گاه بودن را چگونه تاب بیاورم ؟

یادت هست چقدر برایت از نشدنش گفتم ، من خوب می دانستم رسم این روزگار را . گفته بودم که بروی و نرفتی . آن وقت اگر رفته بودی سهم تو از این درد کمتر بود . آن وقت این گونه فرسوده نمی شدی . بغض نمی کردی . من بغض هایت را می بینم ها . خیال برت ندارد وقتی که مقابلم نشسته ای و لبخند می زنی آن بغض ته لبخندت را نمی خوانم .

 

از امروز تا اطلاع ثانوی از تو خواهم نوشت

پ.ن : آهای مخاطب های ِ دوست ، از من مرنجید حالم خوب نیست این روزها که خوب بنویسم . شرمنده ام

  
نویسنده : معصومه آرزومندی ; ساعت ٤:٥۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٧/۱۸
تگ ها :