..::طاعون زدگی::..

عطر کافور می آید ، فاتحه هایتان را آماده کنید

 

ق.ن : همیشه از اینکه یک دختر هستم حس بدی داشتم . نه برای اینکه مردها آزادی بیشتری دارند و نه برای اینکه حقوق ِ مدنی اشان از خانم ها بیشتر است .نه ! برای اینکه همیشه بدم می آمد زنهایی بیایند خانه امان . هی من را ور انداز کنند ، هی دیوارهای خانه را نگاه کنند ، به گلهای قالی اخم کنند و بلند شوند و بروند .

 

 

یکی بود ، یکی نبود زیر گنبد کبود دخترکی بود که عاشق پسرکی بود و پسرکی که رویای دخترک را داشت . پسرک به مادرش گفت رویای مرا حقیقی می کنی ؟مادر کمی مِن مِن کرد ، دوست داشت رویای پسرک را خودش انتخاب کند که کمان ابرو و بلند بالا باشد . پسرک اما قبول نمی کرد . زنها رفتند که رویای پسر را به نگاهی خریدارانه ببینند ، دخترک را نگاه کردند . اما  چون دخترک ابروی کمان و چشم ِ شهلا و قامت ِ بلند نداشت ، چون پرده های خانه اشان ابریشم نبود ، چون خانه اشان حیاط نداشت ، چون بُعد آشیانه اشان خیلی کوچک بود و چون های دیگر ، رفتند و دیگر نیامدند . دخترک کاملا حق را به آنها داد اما چیزی درونش شکست . چیزی به اسم غرور و جایش را به حس ِ تحقیر داد . قبل تر ها به پسرک گفته بود که نمی شود . و حالا دخترک با این حس ِ تحقیر خودش را می خورد روزها و شب ها .

 

 

پ.ن : مرا ببخش !

  
نویسنده : معصومه آرزومندی ; ساعت ۸:٤٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٧/۱۳
تگ ها :