..::طاعون زدگی::..

عطر کافور می آید ، فاتحه هایتان را آماده کنید

 

هی جلو چشمهام رژه می رود ، آن چشم های سیاه معصوم . هی غلت و واغلت می زنم توی رخت خوابم و هی چشم هام دو دو می زند . هی می خواهم فراموش کنم آن زندگی را هی به زندگی خودم فکر می کنم ، به فلان لباس ، به فلان عطر ، به فلان انگشتر ، باز هم می رسم به چشمهای سیاه ِ معصوم . استغفرالله ... چرا خوابم نمی برد پس . یک چیزی سنگینی می کند روی سینه ام ، می آید بالا می رسد نزدیک گلویم ، پُقی می زند بیرون و من یک گریه ی شبانه ی طولانی را شروع می کنم .

هیچ وقت فکر نمی کردم برای غم دیگری یک شب تا صبح را بیدار بمانم و زل بزنم به گذشته  یخودم و ببینم که من نه معرفت ِ اسماعیل شدن را دارم نه تاب ابراهیم شدن را . آن چشم های سیاه معصوم گناه دارد خدا . گناه دارد که بسته شود ، بسته شود و دیگر نبیند خدا . خدایا میش گوربان را زودتر برسان شاید چاقویش تیز باشد ها . چاقوی ِ طبیب اگر سینه ی او بشکافد ... نه ! خدایا او که آنقدر بزرگ ... نه ... نه ...

 

پ.ن : اسمش را بگذارید جو زدگی یا احساسات ِ تند ِ زود گذر یا هر چیز دیگری ، اما دعایش کنید

  
نویسنده : معصومه آرزومندی ; ساعت ٩:٤۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٦/۱٦
تگ ها :