..::طاعون زدگی::..

عطر کافور می آید ، فاتحه هایتان را آماده کنید

 

خدایا اگر این گریه نبود ، اگر این اشکها نبود ، چگونه می شد کسی دردش را تخفیف بدهد ؟

داستانک آخر

می خوانم آن صفحه را ، کلمه ها را ، اولش نثرش قشنگ است ، شبیه قصه هاست و تو می گویی چه قصه ی قشنگی  است ، قلم روانی دارد . بعد کم کم رنگ ِ قصه کم رنگ تر می شود و رنگ زندگی پر رنگ تر . وای خدایا ، نه ! این قصه نیست ، زندگی است . زندگی خیلی هاست که این گونه جریان دارد . زندگی ای که آزمون بندگی است . بعد به خودم می گویم اگر این درد است ، درد های من کجایند ؟ به جهنم که کسی به اشکهات شک می کند . به درک . این بغض را که دیگر نمی شود نگه داشت 

یکهو بُر می خوری توی سالهای نو جوانیت . برادری که کوچک بود و تازه مرز 40 روز را گذارنده بود . یک کودک تپل و سفید و آرام . و تو آن روزها معنی درد را نمی دانستی که . کودک ِ سفیدی که یک باره مریض می شود . بدنش می لرزد . بدنی که هنوز استخوان بندیش کامل نیست . هنوز شکل نگرفته . آن دستهای سفید و تپل می لرزند ، مادر وحشت می کند ، تو بهت زده نگاه می کنی . شاید سردش است . وسط خرداد ماه که کسی سردش نمی شود که می شود ؟ یک بار دیگر می لرزد این بار بیشتر و در همان روز بارها بارها بدنش به رعشه می افتد تو دیگر می ترسی ، مادر گریه می کند ، پدرت آن کودک را که شبیه تکه گوشت شده بر می دارد ، طبیب چاره ی کار را نمی داند . عکس ... آزمایش ... س تی اسکن ...  بیمارستان کودکان ... مورد اورژانسی است ... به همین سادگی کودک 40 روزه در گیر تخت و بیمارستان شد و تشنج امانش را برید . کسی به زنده بودنش دیگر امیدی نداشت . مگر کودکی که 40 روز است از رحم مادرش بیرون آمده تاب این دردها را دارد ؟

گریه های مادر تمام نمی شود که . دعا می کند . خدا یک بار دیگر خدا نگاه کرد . کودک نجات یافت .

پ.ن : یا من اسمه دوا و ذکره شفا خودت کمک کن به حال کسانی که ریشه ی نهالشان در حال خشکیدن است .

پ.ن : خدایا من تاب این امتحانها را ندارم ها . از الان می گویم به بزرگیت قسم من ِ ضعییف را امتحان نکن .

پ.ن : بندگی کردن را چه کسی بلد است ؟

  
نویسنده : معصومه آرزومندی ; ساعت ۱٢:٤٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٦/۱٥
تگ ها :