..::طاعون زدگی::..

عطر کافور می آید ، فاتحه هایتان را آماده کنید

نوستالژیانه

آن روزهایی که کوچک بودم ، آن روزهایی که هنوز هم شاگردی  گستره ی معنی اش از یک دختر بچه ی دبستانی بیشتر بود ، آن روزهایی که حسنک معلوم نبود کجا رفته بود ، آن روزهایی که پترس هنوز فداکار بود ، کبری هنوز مردد بود ، آن روزهایی که یک جلد ِ کاهی ِ قهوه ای رنگ با چند تا مداد که سال به سال بیشتر می شد  ، کتاب فارسی ام بود ، آن روزهایی که من بودم و شوق شاگرد اول بودن و رویای جایزه هایی که با کاغذهای برق برقی کادو می شدند ، آن روزها یک خود ِ خوب داشتم . خودی که شهریور که به سرازیری می رفت چشمهاش برق می زد ، خودی که دفتر مشقهاش را از لباسهاش دوست تر داشت ، که عاشق کلاس ِ ریاضی بود و حرص بقیه را در می آورد .  که عاشق مهر بود . ولی مهر عاشق او نشد . 

من یقین دارم هیچ کتابی بوی کتابهای ِ مدرسه را نمی دهد حتی اگر با تیزی ِ کاغذهاش انگشتم را ببُرم . هیچ شعری وزن ِ خوشا به حالت ای روستایی را ندارد ، حتی اگر هایکو باشد یا یک مسمط ِ پرمغز یا هر ... .  هیچ اوقات فراغتی به لذت زنگ های چند دقیقه ای تفریح  نمی رسد حتی اگر در جزایر هاوایی باشد .

یاد روزهای ِ مدرسه می پیچد توی سرم با سرعت ، بابا صفری ِ دبستان ایمان ، خانم بی شناس ِ اول ِ دبستانم ، بوی پاک کن های میوه ای ، روپوش توسی رنگ و کفش سفید ، اولین آب بابا ، مشقی که خیس شد ، روزی که اولین بار معلمم دعوایم کرد و من از شدت ناراحتی دفترچه یادداشتم را پاره کردم و یک دل سیر گریه کردم . یاد 20 گرفتن ها ، پارک رفتن ها ، خرید کردن های دم ِ پاییز ، کفش ِ گام ، کاپشن قرمز ، جمعه های بی کاری ، عشق مداد رنگی های ِ 24 رنگ ، آخ که چقدر زود بزرگ شدم ، پیر شدم ، گم شدم ، مشمئز کننده شدم .

پ.ن :خودم را تحریم کرده ام تا اطلاع ثانوی از جلوی هیچ فروشگاه لوازم التحریری رد نشوم .

  
نویسنده : معصومه آرزومندی ; ساعت ٩:٥٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٦/۱٥
تگ ها :