..::طاعون زدگی::..

عطر کافور می آید ، فاتحه هایتان را آماده کنید

ناخنم شکست ، دلم کجاست

ناخنهایم را لاک می زنم ، تفریخ قشنگی است این رنگ کاری ناخنها . زن توی اتوبوس می گوید : "این ناخنها چرا نقدر بلنده ، حالم به هم خوره " . می خندم جوابی نمی دهم  . دوباره تکرار می کند می گویم :" می خوام عروس بشم گذاشتم ناخنام بلند شه خب . " دست از سرم بر نمی دارد و باز هم تکرار می کند این ناخنها را بگیر ، گناه داره ها!!!!!!!!!!!!!!!!!!

عصبانی می شوم می گویم" به شما ربطی نداره ." ساکت می شود . گناه ! ناخن ِبلند ! جای معاویه عجیب در این زمانه خالیست  واقعا ....

اتوبوس می رود و من خنکای این ظهر ِ گرم اتوبوسی  را با هیچ چیز عوض نمی کنم . فکری ام . نا خنم گیر می کند به لبه ی صندلی می شکند . دلم می گیرد . ناخن هام را زیاد دوست دارم . از دست می رود ناخنم . مثل خیلی چیزهای دیگری که از دست رفته اند . مثل اتفاقهایی که نباید می افتادند و افتادند و زمان را بردند . مثل روزهایی که بی هویت مُردند . مثل هلاک شدن من در تپش های ...

لعنت به دلم ، به من ، به همه ی خاطره ها .

از اینجا خواهم رفت به زودی

 

 

پ.ن : دلم ، دل ِ دلم به شدت گرفته ، مثل آسمان رشت .

  
نویسنده : معصومه آرزومندی ; ساعت ٩:۳٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٥/٢٧
تگ ها :