..::طاعون زدگی::..

عطر کافور می آید ، فاتحه هایتان را آماده کنید

فلاش فروارد

حلوا خوران است امروز !

تنها فاصله ی بین من و تو همین پیراهن مشکی است که سفیدی صورتم را می زند . من طاق باز میان این همه جمعیت چه می کنم ؟  مرد که گریه نمی کند . شانه هایت یک جوری شده اند . صورتت یک جور دیگر ، انگار که کوچک شده باشی و بزرگ تر ، یپر تر .

این همه گلایل را چرا گذاشتی بیاورند ؟ من که گفته بودم نرگس دوست دارم . بگو لباس سفید بپوشد مادرم و خودت . چشمم را می زند این سیاهی . آن عکسم را که موهایم را باز کرده ام و روی تاب نشسته ام را بزرگ کن بگذار سر در ورودی خانه مان . همیشه همه چیز را خودم باید مدیریت کنم .

لباس سفید به من می آید ؟ همیشه می گفتی سفید که می پوشی مثل افسانه ها افسون می کنی . بخند . برایم نرگس بیاور . آتش در نیستان می خواهم . نوبت من شده ، باید بروم . سفارش نکنم دیگر . خوابم می آید .

  
نویسنده : معصومه آرزومندی ; ساعت ٤:٢٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٥/٤
تگ ها :