..::طاعون زدگی::..

عطر کافور می آید ، فاتحه هایتان را آماده کنید

استکان کمر باریک

پدر بزرگ مادرم سن دار بود فکر می کنم 90 را گذارنده بود . جوانی هایش کدخدای ده بود و بعد از کوچ خدای خانه اش . زده بود به کار فروش خامه ی قالی . نمی دانم درست می گویم یا نه اما نخ های کلفت رنگی رنگی از مغازه اش آویزان بود همیشه. و آن خانه ی کوچکش را به یاد دارم . آن خانه ی قدیمی ِ کلنگی که دیوارهایش را با قطعه های کوچک شیشه های رنگی تزیین کرده بودند . خدا بیامرزدش.اینها را گفتم که بگویم دلم برای استکان های کمر باریک خانه اش  با نعلبکی های دالبر دالبر که کنارش رنگ نارنجی و آبی تند بود تنگ شده .

  
نویسنده : معصومه آرزومندی ; ساعت ۱٠:۳٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٥/۳
تگ ها :