..::طاعون زدگی::..

عطر کافور می آید ، فاتحه هایتان را آماده کنید

یک چفت چشم بگذار توی ظرف من

پیش ترها توی فیلم ها وقتی جایی می رسید که هنر پیشه باید حرفش را می زد ، ولی نمی زد و سکوت می کرد و دوربین زوم می شد روی نگاه ِ معنی دارش حرصم در می آمد که چرا لال مانی گرفته و حرف نمی زند آخر . باید فلان چیز  را بگوید خب .

حالا زمانی شده که خودم حرص خیلی ها را در می آورم و دلم می خواهد سکوت کنم و فقط نگاه کنم  .

آن وقتها آن قدر عقلم نمی کشید و فکر می کردم هر چیزی جای خودش است ، زبان جای زبان ، دست جای دست ، چشم جای چشم .

حالا که بزرگتر شده ام کمی ، فهمیده ام هیچ چیز این دنیا سر جایش نیست که اصلا . شاید هم سر جایشان ، آن جایی نیست که ما فکرش را میکردیم . حالا فهمیده ام که چشم آدم از زبان آدم حق تر است .

جای دل ِ آدمها کجاست راستی ؟

  
نویسنده : معصومه آرزومندی ; ساعت ٦:٠٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٤/۳٠
تگ ها :