..::طاعون زدگی::..

عطر کافور می آید ، فاتحه هایتان را آماده کنید

می رقصم و می رقصم و می رقصم

هندوانه می خورم ، مطبوع است . مثل رقصیدن روی سِنِ تالار، وقتی که بدنت را جوری بچرخانی که همه به تو بگویند : ایروبیک کار می کنی ؟

می گوید: می شود نرقصی ؟

می گویم : چرا نرقصم ، من که خوب می رقصم ؟

می گوید : نرقص دیگر .

می گویم : آخر چرا ؟

می گوید : می ترسم آنقدر قِر بدهی  و بچرخی و بچرخی و بچرخی که مثل فرفره ی بچگی هام توی کوچه گم بشوی و دیگر پیدات نکنم .

 

 

 

پ.ن: ما نرقصیده هم از مرحله پرتیم رفیق. " من به زندگی نخواهم رسید ، از اتوبوس جا مانده ام پیش ترها ." یک جمله کاملا ً رئالیسم است.

  
نویسنده : معصومه آرزومندی ; ساعت ۱۱:۳۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٤/٢٤
تگ ها :