..::طاعون زدگی::..

عطر کافور می آید ، فاتحه هایتان را آماده کنید

حوِّل حالنا ....

از خواب بلندکه می شوم یک چیز چسبناک به گلویم چسبیده که بعدا می فهمم یک بغض نخراشیده است که ته حنجره ام جا خوش کرده ،

دلهره از صبح توی دلم بالا و پایین می رود و من دلشوره می گیرم

صبح شبه بغض می کنم و دلم نمی خواهد گریه کنم

یک سر درد ِ وحشتناک مهمان ناخوانده ای دیگر می شود و من می مانم و دلی که دردهاش از حد گذشته . درد دلی که علاجش گوش نیست .

همای می خواند :

چنان ساقی به ساغر باده را مستانه می ریزد

که گویی خون دل از شیشه در پیمانه می ریزد

من و تو آشنای فصلهای مشترک بودیم

کنون طرح جدایی بین ما بیگانه می ریزد

 

دیگر بغض ِ چموش کاری به من ندارد ، آنقدر تیز شده که خودش را از چشم هام بیرون بریزد.

حالم بد است خدایا ، حتما که نباید عید باشد که :

حوِّل حالنا

 

 حوِّل حالنا

حوِّل حالنا

حوِّل حالنا

 

پ.ن : خدایا تو خداتر از آنی که من بگویم فقط من را به خاطر گناهانم عذاب کن ، فقط خودم را .

 

  
نویسنده : معصومه آرزومندی ; ساعت ۳:٤٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٤/٢٠
تگ ها :