..::طاعون زدگی::..

عطر کافور می آید ، فاتحه هایتان را آماده کنید

حسرتت به دلم موند...

یک روز ِ دور، چند صباح دیگر ؛ می بینمت . آن وقت که گــَرد سالهای گذشته نشسته باشد به موهات مثلا . برق توی چشم هات کم رنگ شده باشد. وقتی که کمی سنگین قدم می زنی . آن روزها که حوصله حرف زدن نداری و زندگی افتاده روی شانه های مردانه ات ....
یک روز دور می بینمت . وقتی که مثلا توی یک فروشگاه لباس قدم می زنی و بین لباسهای مختلف ، جوری راه می روی که حواست همه جا هست ولی آنجا نه . یک روزی که من هم آمده ام به آن فروشگاه . دارم برای خودم دِلی دِلی می کنم و نخ ِ رنگی ترین لباس را می گیرم و می روم . می روم به هیبت یک دختر جوان ِ سرخوش و خیال کنم که هنوز چه جوانم ...
یک روز دور می بینمت . وقتی از بین رگال لباس های مردانه پیراهنی را بیرون می کشی و با اخم نگاهش می کنی من می بینمت .می بینمت که عادت لباس خریدنت مثل روزهای رفته است. مثل جوانی هات. وقتی که داری می روی توی اتاق پرو ، لباس به دست. وقتی که من یک عالمه لباس انتخاب کرده ام و دارم با فروشنده جوان فروشگاه حرف می زنم یکهو می بینمت.
یک روز دور می بینمت ، یک روز دور که هوس کرده ام شیرینی خامه ای بخرم . یک روزی که تو رفته ای خرید کنی  از فروشگاه کنار شیرینی فروشی می بینمت. یک روزی که رفته ای شهرداری منطقه چند مجوز ساخت یک آپارتمان دیگر را بگیری می بینمت. یک روزی که لابلای قفسه های کتاب ِ آن کتاب فروشی محبوبت(محبوبم ) می گردی می بینمت ....
فرقی نمی کند کجا باشی ، بالاخره یک روز می بینمت .آن وقت می آیم جلو و مستقیم توی چشم هات نگاه میکنم و می گویم :
حسرتت به دلم موند

حسرتت به دلم موند...
حسرتت به دلم موند...

  
نویسنده : معصومه آرزومندی ; ساعت ۱۱:٠۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٢/۳
تگ ها :