..::طاعون زدگی::..

عطر کافور می آید ، فاتحه هایتان را آماده کنید

وقتی با سر می روی توی واقعیت ...

چند روز ، چندین روز ، چند ماه گذشته است از آخرین باری که اینجا نوشته ام. چه دلتنگم. دلتنگ نوشتن و توأمان ولع خواندن دارم.  چه همه روز است که قصه ننوشته ام . کلمه ننوشته ام . درگیر شدم .

دلم برای اینجا نوشتن تنگ شده. اما انگار این معصومه ای که دارد این کلمه ها را تند و تند تایپ می کند دختر سالهای دور نیست. دختری که همه ی وجودش لبریز از عشق بود. دختری که خیالش بود آن مردی که دلش در گرو اوست، مرد است. مردی که با بقیه ی نامردها فرق دارد. دختری که شعف از چشم هاش می ریخت . که ثانیه ها را می شمرد که لحظه ی دیدار برسد. که خیال بافی های عاشقانه جزو جدا نشدنی شب هایش بود. آن دخترک ِ سالهای دور رفته. حالا جایش من نشسته ام . منی که حالا می دانم هیچ عشقی ، در هیچ کجای جهان انتظار مرا نمی کشد. اصلا هیچ عشقی وجود ندارد. منی که هر روز صبح ، همین طوری که دارم مقنعه ام را سر می کنم با خودم زمزمه می کنم "کدوم عشق خره".و وقتی به تاکسی می گویم "دور برگردون پیاده می شم " نگاهم کشیده می شود به آن خیابانی که سالهای دور نقطه ی اتصال ما بود و توی دلم می گویم "لعنت به هر چی احساس". بله و دقیقا واقعیت همین است.

فهمیده ام که دنیا همیشه یک حفره ی بزرگ دارد و خوشبختی عمرش کوتاه است و عشق تفسیر فکاهی ِ روزمرگی است. به همین بی رحمی. به همین بی مزگی.

نصیحتم نکنید که من در کمال صحت و سلامت عقلی اذعان می کنم سالهای زیادی از عمرم صرف عشق و تبعات ِ جدایی شد و حالا به این نتیجه رسیده ام که هیچ مردی هیچ زنی را نمی خواهد اِلا به یک دلیل...

هی تکمیل می شود این پست بعدن ترها

 

  
نویسنده : معصومه آرزومندی ; ساعت ۸:۱۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۱۱/٤
تگ ها :