..::طاعون زدگی::..

عطر کافور می آید ، فاتحه هایتان را آماده کنید

از همانجا ...

این نوت را میسر اگر هست با کمانچه ی کلهر بخوانید . با همین نوا نوشتمش 

کت پر ِ شانه ات  بود . شیر حوض را باز کردی که وضو بگیری . صلاة ظهر بود . من حواسم رفته بود . دلم رفته بود . دین و ایمانم رفته بود . از پشت پنجره  نگاهت می کردم . خوب معلوم نبودی ولی از پشت توری های پنجره . آمدم توی ایوان ، به هوای پاک کردن برنج . دست می چرخاندم توی سینی ِ برنج . ولی هوش و حواسم پی تو   بود. دلتنگ بودم  . چند وقت بود قشنگ ندیده بودمت ؟ مادر صدام کرد . پام گیر کرد به درگاهی ِ در . افتادم زمین . برنج ها ریختند روی زمین . مادر فریاد زد :آخ . چی کار کردی شیرین . حواست کجاست . 
بلند شدم . نگاهم گیر کرد به چشم هات  . تو خندیدی و سر تکان دادی .  لب گزیدم از شرم . 
وضو را گرفته بودی حالا . آمدی داخل . صدا زدی " زنعمو  جانماز کجاست ؟"
من پر از سوال بودم . برای چی آمده بودی خانه ی ما ؟ 
مادر گفت : بلند شو برو جانماز رو بده آقا رضا . 
گفتم : مامان آخه ... 
و بقیه ی حرفم را خوردم  ،  آمدم پیش تو . جا نماز را دادم دستت . چشم هام پر بود . از تو ، از اشک ، از دلتنگی ، از حسرت . گفتم : مبارکتون باشه پسر عمو . 
تو سرت را انداختی پایین . ته چشم هات غم بود . انکار نکن . من می دانم که بود. 
می خواستم بروم توی حیاط . پاهام نمی آمدند . تو داشتی می دیدیم . دست گرفتم به دیوار که نیفتم . رفتم توی حیاط . پشت درخت گیلاس . 
می دانی شرم اگر اجازه می داد ، می آمدم یکی می زدم بیخ گوشت و می گفتم " اومدی اینجا چی کار ؟ هان ؟ واسه چی ؟" 
از آن نوبه ی پیش که دعوا شد بین آقام و عمو جان سر ِ این میراث کوفتی ، از آن نوبه ای که مادرت همه ی خانه ما را گذاشت روی سرش . همه ی محله را خبر کرد ، از آن روزی که قدغن کرد پات را خانه ی ما بگذاری ، از آن روز تا حالا  چند سال به من گذشته باشد خوب است  ؟ 
از آن روزی که اقدس خانم خبر آورد رفتی خواستگاری دخترش من چند سال پیر شده باشم خوب است ؟ 
انگشتر دست سودابه را وقتی دیدم چند تا از موهام سفید شده باشد خوب است ؟ آمدی اینجا که چی ؟ دامادیت را به رخم بکشی بی معرفت ؟ مردانگیت همین قدر بود نامرد ؟ توی همین حیاط ، زیر همین درخت نگفتی " شیرین هفته ی دیگه با آقام و مامانم میایم خونتون " و گونه هات سرخ نشد ؟
صداها می آمدند توی حیاط . مادر گفت : سلامت باشی پسرم . هر چقدم که با آقات و مادرت قهر باشیم تو مثل پسرم می مونی رضا جان . برو به سلامت . مبارکت باشه . حتما میایم . خیر پیش
قلبم ، قلبم داشت می آمد توی دهنم . تو داشتی نزدیک می شدی . صدای پاهات را می شناختم . از خیلی بچگی . از وقتی که بچه های فامیل اذیتم می کردند و تو تند تند می آمدی پشتم را بگیری . 
نزدیک که شدی . اشک هام ریخت . دست من نبود . ایستادی ، سرت پایین بود . خیلی . زیر چشمی می دیدمت . با پرده ای از اشک . گفتی : منو ببخش شیرین . دست من نبود . به خدا نتونستم . نشد. 
دنیا همانجا تمام شده بود . همانجا. درخت گیلاس از همانجا خشک شد . من از همانجا پا به سن گذاشتم . نگات کردم . سرت را پایین تر انداختی . انگار که داری میروی توی زمین . 
نامردی را انداختی پای قسمت و رفتی . رفتی . رفتی

  
نویسنده : معصومه آرزومندی ; ساعت ۳:٤٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/۱/۱٥
تگ ها :