..::طاعون زدگی::..

عطر کافور می آید ، فاتحه هایتان را آماده کنید

او می رود دامن کشان ، من زهر تنهایی چشان

بعد از ظهر پاییز است ، هوا یک جوری است که مرا یاد ِ خاطره هایم می اندازد . یاد گذشته ای که نباید . یاد ِ این همه بی مهری که به من رفته است و طبیعتا نامهربانی ای که به دیگران کرده ام . و فکر می کنم چرا این همه تنهایی ؟ چرا کسی نیست که سرم را بگیرد توی بغلش و بگوید : درست میشه معصومه . گریه نکن . بگوید :خدا هنوز فراموشت نکرده .

بعد فکر می کنم که چه توقع ِ بیجایی . غم و درد ِ تو برای خودت است معصومه . باید بلند شوی هندزفری هایت را بگذاری توی گوشت و بیقرار گوش کنی و راه بروی و رنج بکشی . این رنج ِ مدام برای توست . که شاید اصلا این را درد ِ رونده را خدا انداخته توی جانت که بزرگ شوی .

آخ ! گوشه ای ، نه انگار همه ی قلبم را جایی گم کرده ام و درد دارم . چه قدر پاهایم تنهایند....

  
نویسنده : معصومه آرزومندی ; ساعت ۳:٢۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٧/۱٥
تگ ها :