..::طاعون زدگی::..

عطر کافور می آید ، فاتحه هایتان را آماده کنید

مهرانه

امروز اول مهر است ، مهری که همیشه نا مهربان بوده برایم . هفت مهر ِ 88 ای که مچاله شدم . امروز اولین روز از نیمه ی دوم سال است . سالی که شش ماه اولش به سختی گذشت . به جان کندن گذشت . به گریه های مداوم و غم ِ بی حد گذشت . به اینکه صبح که چشم هام را باز می کردم ، و میدیدم که هنوز نفس می کشم  اولین جمله ای که در روز به خودم می گفتم این بود که تمام می شود معصومه. مرداد ماهی که از یک سراشیبی ِ بلند توی زندگیم سقوط کردم . که نمی دانم چقدر باید بگذرد که این مرداد ِ دردناک را فراموش کنم . و شهریوری که کم از مرداد نداشت . و همین دیروز که روز ِ آخر ِ تابستان بود زهر ِ آخرش را ریخت . 
نمی دانم باید چقدر بگذرد که آرام شوم ، که  التیام بگیرم. 
سهیلا دیروز بهم گفته بود معصومه چرا این همه روز ، این همه ماه گذشته و تو هنوز مثل روزهای ِ اول ، داغت تازه است . گفته بودم تو دیگر نگو سهیلا . تو دیگر نگو....
و فکر کرده بودم ، چرا ؟ واقعا چرا ؟این همه اشک از کجا می آید؟
کاش که این مهر ، این پاییز کمی مهربانتر باشد . کاش دلم را به راه بیاورد .


  
نویسنده : معصومه آرزومندی ; ساعت ٢:۳٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٧/۱
تگ ها :